آخرین‌ها:

جست‌وجو برای زندانیان ناپدیدشده در ایران در میانه جنگ و تهدید اعدام

اکنون که در جنگ ایالات متحده و اسرائیل با ایران یک آتش‌بس موقت برقرار شده است، بسیاری از ایرانیان نگران‌اند که ناچار شوند به‌تنهایی با حکومتی سرکوبگرتر روبه‌رو شوند. نیویورکر در گزارش مفصلی نوشته که گمان می‌رود ده‌ها هزار ایرانی در پی اعتراض‌هایی که در دی‌ماه ۱۴۰۴ شعله‌ور شد، در مراکز مختلفی در سراسر کشور نگهداری شوند.
تصویر جست‌وجو برای زندانیان ناپدیدشده در ایران در میانه جنگ و تهدید اعدام

برخی از این زندانیان از آن زمان به مکان‌های تازه‌ای منتقل شده‌اند و این موضوع یافتن آنان و حتی دفاع از حقوقشان را برای خانواده‌هایشان دشوارتر کرده است.

خانواده‌ها برای یافتن عزیزانشان به روش‌های خودجوش، از بررسی تصاویر ماهواره‌ای تا شبکه‌سازی در فضای مجازی، متوسل شده‌اند.

جنگ موضع حکومت را سخت‌تر کرد. به‌تازگی سپاه پاسداران جمهوری اسلامی اعلام کرد که اعتراض‌های آینده با «ضربه‌ای سخت‌تر» از گذشته روبه‌رو خواهد شد.

هادی قائمی، مدیر مرکز حقوق بشر در ایران، به کورا انگلبرشت، گزارشگر نیویورکر گفت: «حکومت به‌روشنی اعلام می‌کند که هر مخالف، معترض یا هر فردی که با آنها نباشد، به‌زودی با خشمشان روبه‌رو خواهد شد.» او افزود: «این موضوع عمیقا نگران‌کننده است.»

سازمان‌های حقوق بشری نسبت به خطر اعدام‌های شتاب‌زده، شکنجه و محرومیت گسترده از خدمات درمانی در زندان‌ها هشدار داده‌اند.

گزارش همچنین به موارد مشخصی از انتقال زندانیان، حمله به زندان‌ها، اعتراف‌های اجباری تلویزیونی و تشدید فضای امنیتی اشاره می‌کند. برخی خانواده‌ها موفق به آزادی بستگان خود شده‌اند، اما بسیاری دیگر همچنان در بی‌خبری و بلاتکلیفی به سر می‌برند.

ترجمه کامل گزارش کورا انگلبرشت که با تیتر اصلی «Searching for Iran’s Disappeared Prisoners» روز ۳ آوریل ۲۰۲۶ در نیویورکر منتشر شده است را بخوانید؛

در اواخر فوریه، خانواده‌ای در تهران تماسی از یکی از بستگان زندانی خود، علی اسداللهی، شاعر و مخالف ۳۷ ساله، دریافت کردند. ماموران امنیتی در اواخر ژانویه او را از خانه‌اش برده بودند؛ در حالی که افرادی را که مظنون به همدلی با اعتراض‌هایی بودند که اوایل همان ماه در سراسر ایران شعله‌ور شده بود، بازداشت می‌کردند. علی که به طور رسمی متهم نشده بود، با خانواده‌اش تماس گرفت و گفت که با قرار وثیقه آزاد خواهد شد و از آنها خواست پول را فراهم کنند و برای تحویل گرفتنش به زندان بروند. اما خانواده‌اش تا هفته‌ها بعد دیگر خبری از او نشنیدند. روز بعد، ایالات متحده و اسرائیل بمباران ایران را آغاز کردند و کشور را وارد جنگ کردند.

خانواده اسداللهی به سوی زندان اوین، در دامنه‌های کوه‌های البرز در شمال شهر، حرکت کردند؛ جایی که گمان می‌کردند علی در آنجا بازداشت است. تلویزیون تحت کنترل دولت اعلام کرده بود که آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، «شهید» شده است و بزرگراه‌های خروجی تهران با ترافیک سنگین سپر به سپر خودروهایی که می‌کوشیدند از پایتخت خارج شوند، قفل شده بود. وقتی خانواده اسداللهی سرانجام به اوین رسیدند، جمعیتی در بیرون شکل گرفته بود که از صدها ایرانی دیگر تشکیل می‌شد؛ کسانی که آنها نیز با وجود بمباران مداوم خود را به عزیزانشان رسانده بودند. خانواده اسداللهی به سمت بند ۲۰۹ رفتند؛ بندی برای زندانیان سیاسی که زیر نظر وزارت اطلاعات اداره می‌شود. اما نگهبانان آنها را برگرداندند و گفتند زندانیان آن بند به جای دیگری منتقل شده‌اند.

خانواده اسداللهی به دادگاه انقلاب اسلامی در شرق تهران رفتند، به امید آنکه کسی بتواند اطلاعات بیشتری ارائه دهد. یک مامور تایید کرد که علی به مکان تازه‌ای منتقل شده است، اما جزئیات بیشتری ارائه نکرد. یکی از بستگان در گفت‌وگوی گروهی خانواده، که شامل اقوام خارج از ایران نیز می‌شد، نوشت:

«بچه‌ها، به من گفته‌اند کسانی که در بند ۲۰۹ بودند از اوین خارج شده‌اند.»
«آنها را جای دیگری منتقل کرده‌اند، نمی‌دانیم کجا.»
«واقعا نگرانم؛ اگر آنها را به یک خانه امن ببرند و بعد آنجا را بمباران کنند چه؟»

اندکی پس از آنکه خانواده اسداللهی به خانه بازگشتند، دادگاه انقلاب هدف حمله هوایی قرار گرفت—بخشی از کارزار گسترده‌تر موسوم به آزادی به رهبری دونالد ترامپ که او گفته است برای کمک به ایرانیان در «به دست گرفتن» کشورشان طراحی شده است. فراخوان ترامپ برای اقدام، بسیاری از افراد، از جمله خانواده اسداللهی را شگفت‌زده کرد؛ کسانی که بستگانشان پیش‌تر به دلیل اعتراض به جمهوری اسلامی دوران زندان را گذرانده بودند. شایلین، یکی از خواهران علی، به من گفت: «خانواده من تمام زندگی‌ام با سرکوب و شکنجه روانی این حکومت روبه‌رو بوده است.» او از آلمان با من صحبت می‌کرد؛ جایی که پس از مشارکت در جنبش زن، زندگی، آزادی ایران، که در سپتامبر ۲۰۲۲ اوج گرفت و به بازداشت حدود بیست هزار معترض، از جمله علی و خواهر دیگرشان آنیشا، انجامید، به آنجا گریخته بود.

شایلین و خواهر و برادرهایش از خانواده‌ای مخالف حکومت می‌آیند که مدت‌ها آرزو داشتند شاهد سقوط دولت باشند. اما او از کارزار نظامی آمریکا و اسرائیل خشمگین بود؛ کارزاری که بستگانش در ایران را میان خودکامگی و مرگ احتمالی گرفتار کرده بود. اگر خانواده‌اش برای جست‌وجوی برادرش از خانه خارج می‌شدند، در معرض حملات هوایی‌ای قرار می‌گرفتند که اکنون «نفت ما، آب ما و محله‌های ما را ویران می‌کند»، شایلین به من گفت. او دونالد ترامپ و نخست‌وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، را «دستکاری‌کننده» خواند که «هیچ علاقه‌ای به تغییر حکومت» در ایران ندارند. (در سخنرانی چهارشنبه شب، ترامپ نیز همین را گفت و اظهار داشت: «تغییر حکومت هدف ما نبود. ما هرگز نگفتیم تغییر حکومت»، هرچند افزود که تغییر حکومت پیامد عملیات او در ایران بوده است.) شایلین گفت: «این جنگی نیست که ما می‌خواستیم. این فقط جهنم تازه‌ای است.»

در حالی که ترامپ تهدید می‌کند ایران را «به عصر حجر بازگرداند»، بسیاری از ایرانیان همچنان با پیامدهای انسانی اعتراض‌هایی که پیش از جنگ رخ داد و جمهوری اسلامی را به آستانه پرتگاه سیاسی کشاند، دست‌وپنجه نرم می‌کنند. حکومت با بی‌رحمی صدها هزار معترضی را که در اواخر دسامبر و اوایل ژانویه به خیابان‌ها آمدند سرکوب کرد. هیچ‌کس دقیقا نمی‌داند چه تعداد از معترضان کشته شدند، اما برآوردها بین هفت هزار تا سی هزار نفر است. شمار بیشتری بازداشت شدند: گمان می‌رود تا پنجاه هزار نفر در مراکز مختلفی در سراسر کشور نگهداری شوند، بسیاری پس از دریافت احکام سنگین در دادگاه‌هایی که پشت درهای بسته برگزار شد. برخی از این زندانیان از آن زمان به مکان‌های تازه‌ای منتقل شده‌اند و این موضوع یافتن آنان و حتی دفاع از حقوقشان را برای خانواده‌هایشان دشوارتر کرده است.

در حالی که ترامپ تهدید می‌کند ایران را «به عصر حجر بازگرداند»، بسیاری از ایرانیان همچنان با پیامدهای انسانی اعتراض‌هایی که پیش از جنگ رخ داد و جمهوری اسلامی را به آستانه پرتگاه سیاسی کشاند، دست‌وپنجه نرم می‌کنند. حکومت با بی‌رحمی صدها هزار معترضی را که در اواخر دسامبر و اوایل ژانویه به خیابان‌ها آمدند سرکوب کرد. هیچ‌کس دقیقا نمی‌داند چه تعداد از معترضان کشته شدند، اما برآوردها بین هفت هزار تا سی هزار نفر است. شمار بیشتری بازداشت شدند: گمان می‌رود تا پنجاه هزار نفر در مراکز مختلفی در سراسر کشور نگهداری شوند، بسیاری پس از دریافت احکام سنگین در دادگاه‌هایی که پشت درهای بسته برگزار شد. برخی از این زندانیان از آن زمان به مکان‌های تازه‌ای منتقل شده‌اند و این موضوع یافتن آنان و حتی دفاع از حقوقشان را برای خانواده‌هایشان دشوارتر کرده است.

زندانیان به دلیل کمبود نیرو، غذا و ظرفیت در مراکزی که در آن نگهداری می‌شدند منتقل شده‌اند. همچنین این احتمال وجود دارد که خود زندان‌ها به اهداف نظامی تبدیل شوند: ژوئن گذشته، در جریان جنگ دوازده‌روزه، حملات هوایی اسرائیل زندان اوین را هدف قرار داد و حدود هشتاد نفر، از جمله زندانیان، اعضای خانواده‌های ملاقات‌کننده و کارکنان زندان، کشته شدند. به گفته مهدی محمودیان، فیلمنامه‌نویس و فعال سیاسی که پیش‌تر در اوین زندانی بوده و ماه گذشته با او صحبت کردم، ماموران امنیتی زندانیان باقی‌مانده را در حالی که دستبند به دست و زیر تهدید اسلحه بودند، وادار کردند از «تونل وحشت» عبور کنند و به مکانی نامعلوم منتقل شوند. او بعدتر نوشت که احساس می‌کرد «میان چنگال درندگان خارجی و شکنجه‌گران داخلی گرفتار شده و از یکی به دیگری سپرده می‌شود.»

از زمان بمباران‌ها در ماه مارس، بنا به گفته گروه‌های حقوق بشری و بستگان زندانیان، زندانیان به مناطق نظامی، مراکز پلیس، خانه‌های امن و دیگر زندان‌هایی که آنها نیز در حملات هوایی آسیب دیده‌اند منتقل شده‌اند. خانواده‌هایی مانند اسداللهی‌ها همچنین نگران بودند که حکومت از حمله آمریکا و اسرائیل به عنوان بهانه‌ای برای بدرفتاری یا کشتن عزیزانشان در پوشش جنگ استفاده کند. هادی قائمی، مدیر مرکز حقوق بشر در ایران، به من گفت: «زندانیان در این تاریکی با خطر واقعی اعدام‌های معمول روبه‌رو هستند.» در ماه مارس، گروهی از بازداشت‌شدگان در زندانی در سیستان و بلوچستان، استان محرومی در جنوب‌شرق ایران، پس از اعتراض به شرایط زندگی در بندهایشان، توسط نگهبانان هدف گلوله قرار گرفتند و کشته شدند. در همان ماه، در شهر قم، مقام‌های ایرانی سه مرد را که به کشتن ماموران پلیس در جریان اعتراض‌های سراسری متهم شده بودند، به دار آویختند. در بیانیه‌ای از سوی سازمان ملل آمده است که این اعدام‌ها «از یک آستانه بحرانی عبور کرده‌اند» و اشاره شده که این افراد نخستین ایرانیانی بودند که در ارتباط با تظاهرات به دار آویخته شدند. در این بیانیه آمده است: «ما نگرانیم که آخرین نفر نباشند.»

جمهوری اسلامی همچنین تبلیغات خود را تشدید کرده و هوادارانش—از جمله سربازان، خانواده‌های آنها و حتی کودکانی تا دوازده ساله—را بسیج کرده است تا بیرون بیایند و «دشمن درون را اشغال کنند تا فرصتی برای سازمان‌دهی نداشته باشد»، به گفته قائمی. او افزود: «آنها به پایگاه خود می‌گویند که در حال جنگ در دو جبهه هستند—یکی علیه تجاوز خارجی و دیگری در داخل، علیه معترضان در خیابان‌ها.»

در یک مصاحبه تلویزیونی اخیر، احمدرضا رادان، فرمانده کل نیروی انتظامی ایران، هشدار داد که «از این پس، اگر کسی به خواست دشمن اقدام کند، دیگر او را معترض یا چیزی از این دست نخواهیم دانست. او را دشمن تلقی خواهیم کرد.» اندکی بعد، سپاه پاسداران جمهوری اسلامی اعلام کرد که هرگونه اعتراض آینده با «ضربه‌ای سخت‌تر» از گذشته روبه‌رو خواهد شد. قائمی گفت این ادبیات یادآور تبلیغاتی است که به شعله‌ور شدن و توجیه فجایع تاریخی دیگر، مانند کشتارهای میانمار یا رواندا، کمک کرد. او گفت: «حکومت به‌روشنی اعلام می‌کند که هر مخالف، معترض یا هر فرد دیگری که با آنها نباشد، به‌زودی با خشمشان روبه‌رو خواهد شد.» و افزود: «این موضوع عمیقا نگران‌کننده است.»

از اوایل ماه مارس، زمانی که جنگ آغاز شد، مقام‌های ایرانی دست‌کم هزار و پانصد نفر را بازداشت کرده‌اند، از جمله فعالان و شهروندانی که به گفت‌وگو با رسانه‌های خارجی متهم شده‌اند. حکومت همچنین صدها اعتراف اجباری را از تلویزیون دولتی پخش کرده است. زنی برای من ویدیویی از برادرزاده هجده‌ساله‌اش فرستاد که صورتش در حالی که در یک بازجویی صحنه‌سازی‌شده نشسته بود محو شده بود و در آن اعتراف می‌کرد که با پیوستن به یک تظاهرات در ژانویه در شهر اصفهان، جایی که گفته می‌شد چهار مامور امنیتی کشته شده‌اند، «اشتباه کرده است.»

نمایش‌های عمومی کنترل در حالی رخ می‌دهد که یک فروپاشی بوروکراتیک داخلی در جریان است. از زمان آغاز جنگ، چندین ده تن از رهبران ایرانی و معاونانشان کشته شده‌اند. کارشناسان نظامی از موسسه مطالعه جنگ حملاتی را به دست‌کم هفده مورد از شصت‌ونه کلانتری شناخته‌شده در تهران تایید کرده‌اند، علاوه بر چهارده مورد از بیست‌وسه پایگاه نظامی که زیر نظر بسیج، سازمانی شبه‌نظامی که تحت اختیار سپاه پاسداران فعالیت می‌کند، اداره می‌شود. در حالی که سپاه پاسداران همچنان برقرار است، بسیاری از ماموران محلی پلیس و نیروهای شبه‌نظامی پست‌های خود را ترک کرده‌اند و این موضوع گزارش مفقودشدن افراد را برای ساکنان تقریبا ناممکن کرده است. قطعی‌های مکرر اینترنت نیز ارتباطات را مختل کرده و سردرگمی بیشتری برای خانواده‌هایی ایجاد کرده است که با شتاب می‌کوشند سرنوشت ناپدیدشدگان را تایید کنند.

شایلین اسداللهی به من گفت که گفت‌وگوی گروهی خانواده‌اش به یک جریان زنده از بررسی‌های خودجوش تبدیل شده بود که تلاش‌های آنها برای یافتن برادرش را ثبت می‌کرد. او برخی از پیام‌های رد و بدل‌شده با بستگانش را برای من فرستاد، از جمله پیامک‌ها، پیام‌های صوتی و تصاویر ماهواره‌ای—هر مدرکی که می‌توانست به تایید محل نگهداری او کمک کند. در یکی از پیام‌ها، یکی از بستگان نوشته بود که شنیده است مقام‌ها زندانیان را به یک مجموعه نظامی در شمال تهران منتقل می‌کنند. شایلین شروع به جست‌وجو برای افرادی کرد که بتوانند این خبر را تایید کنند. زنی به او گفت که چند تن از بستگانش توسط ماموران امنیتی تا یک ایست بازرسی در بزرگراه ارتش همراهی شده‌اند تا در آنجا زندانی‌ای را تحویل بگیرند. این بزرگراه در نزدیکی یک منطقه نظامی به نام لویزان قرار دارد که بنا به گفته کارشناسان نظامی، در جریان جنگ پنج بار هدف قرار گرفته است. شایلین تصاویر ماهواره‌ای از جاده و اطراف آن را برای اعضای خانواده‌اش در داخل ایران فرستاد. او به من گفت: «هرگز نمی‌دانستم دارم به آنها کمک می‌کنم یا فقط ترسشان را بیشتر می‌کنم.»

بستگان شایلین در ایران—که خودشان تا حد زیادی از داشتن صدا محروم بودند—به او گفتند وضعیتشان را علنی کند. شایلین در برنامه‌های تلویزیونی فارسی‌زبان حاضر شد و با رسانه‌های بین‌المللی گفت‌وگو کرد؛ او همچنین از پن اینترنشنال، گروهی که از آزادی بیان دفاع می‌کند، خواست نامه‌ای منتشر کند که بیش از صد نویسنده و پژوهشگر آن را امضا کرده بودند و در آن خواستار آزادی علی شده بودند. او همچنین ویدیوهای سلفی در حساب شخصی اینستاگرامش منتشر کرد که در مجموع بیش از یک میلیون بازدید داشت. او در پستی در پنجم مارس، نزدیک به یک هفته پس از آغاز جنگ، گفت: «از هر کسی که صدایم را می‌شنود می‌خواهم . . . به ما کمک کند.» او توضیح داد که خانواده‌اش گمان می‌کنند برادرش به یک منطقه نظامی که در حال بمباران است منتقل شده است. او گفت: «اگر این درست باشد، علی اسداللهی و دیگر زندانیان به عنوان سپر انسانی استفاده می‌شوند.»

در پستی در سیزدهم مارس، شایلین مستقیما خطاب به بازداشت‌کنندگان برادرش نوشت: «چرا او را آزاد نمی‌کنید؟» او پرسید: «خانواده من زیر این باران تهدیدها همه چیز را به خطر انداخته‌اند و به هر اداره‌ای رفته‌اند تا بفهمند علی کجاست. شما هیچ پاسخی نمی‌دهید.»

کارزار اطلاع‌رسانی نتیجه داد. در هفدهم مارس، شایلین تماسی از علی دریافت کرد که به او گفت آزاد شده است. او سرانجام در حال بازگشت به خانه بود. شایلین در حالی که اشک می‌ریخت به من گفت: «صدایش را نشناختم.» علی مایوس به نظر می‌رسید. با صدایی آهسته صحبت می‌کرد و کلماتش را بریده‌بریده ادا می‌کرد. اما توانست از او بابت جلب توجه به پرونده‌اش تشکر کند. او افزود: «یک جهنم بزرگ وجود دارد»، پیش از آنکه گوشی را به همسرش بدهد؛ همسرش به شایلین گفت که گمان می‌کند علی در دوران بازداشت شکنجه شده است.

خانواده اسداللهی بخشی از اقلیت خوش‌شانس خانواده‌های ایرانی هستند که با بستگان زندانی خود دوباره متحد شده‌اند. پس از آنکه شایلین داستان علی را علنی کرد، تلفن او به یک خط اضطراری موقت برای دیگر خانواده‌هایی تبدیل شد که بستگانشان همچنان در زندان‌های ایران در رنج بودند. او صدها پیام از داخل و خارج کشور دریافت کرده بود از افرادی که از او می‌خواستند برای جلب توجه بین‌المللی به پرونده‌هایشان کمک کند. بسیاری از کسانی که با او تماس گرفتند ایرانیان عادی بودند—به گفته او «کم‌احتمال‌ترین افراد» برای گزارش ناپدیدشدن‌ها—که با نام‌های مستعار یا حساب‌های جعلی در شبکه‌های اجتماعی به او پیام می‌دادند. او توضیح داد: «آنها دهه‌ها توسط این حکومت به وحشت انداخته شده‌اند. تجربه یا شجاعت سخن گفتن را ندارند. چطور می‌توانند داشته باشند؟» آنها باور داشتند که جلب توجه رسانه‌ای فقط بازداشت‌کنندگان بستگانشان را تحریک خواهد کرد.

شایلین توانست برخی خانواده‌ها را به گروه‌های حقوق بشری که از زندانیان در ایران دفاع می‌کنند معرفی کند. او همچنین به چند تن از آنها در نوشتن متن ویدیوهای سلفی خود در اینستاگرام کمک کرد، از جمله لیلا مرادی، زنی که برادرش از زندان اوین به زندان فشافویه در جنوب تهران منتقل شده بود.

شایلین در یک تماس تلفنی اخیر به من گفت: «بعضی روزها فقط در تخت می‌مانم. اینها اعضای خانواده من نیستند. اما مدام به آنها فکر می‌کنم، حتی وقتی سعی می‌کنم استراحت کنم، انگار که برادر خودم هستند.»

حمیدرضا محمدی، برادر نرگس محمدی، برنده زندانی جایزه نوبل صلح، گفت خانواده‌هایی مانند خانواده او مدت‌هاست «شکنجه روانی» را تحمل کرده‌اند. نرگس، که یکی از بسیاری از فعالان و روزنامه‌نگاران سرشناس بازداشت‌شده از دسامبر است، پیش از انتقال به بازداشتگاهی تحت نظر وزارت اطلاعات، بنا به گفته بستگانش و شیرین اردکانی، وکیل حقوق بشری مستقر در پاریس که نمایندگی او را بر عهده دارد، توسط ماموران امنیتی در مشهد مورد ضرب‌وشتم قرار گرفت. در دو ماه بعد، خانواده‌اش تنها دو تماس تلفنی از او دریافت کردند و اطلاعات اندکی درباره وضعیتش داشتند. افرادی که از همان زندان آزاد شده بودند گزارش دادند که نرگس، که استنت قلبی دارد، دو بار به دلیل مشکلات قلبی و همچنین آسیب‌هایی که هنگام بازداشت متحمل شده بود به بیمارستان منتقل شده است.

حمیدرضا محمدی، برادر نرگس محمدی، برنده زندانی جایزه نوبل صلح، گفت خانواده‌هایی مانند خانواده او مدت‌هاست «شکنجه روانی» را تحمل کرده‌اند. نرگس، که یکی از بسیاری از فعالان و روزنامه‌نگاران سرشناس بازداشت‌شده از دسامبر است، پیش از انتقال به بازداشتگاهی تحت نظر وزارت اطلاعات، بنا به گفته بستگانش و شیرین اردکانی، وکیل حقوق بشری مستقر در پاریس که نمایندگی او را بر عهده دارد، توسط ماموران امنیتی در مشهد مورد ضرب‌وشتم قرار گرفت. در دو ماه بعد، خانواده‌اش تنها دو تماس تلفنی از او دریافت کردند و اطلاعات اندکی درباره وضعیتش داشتند. افرادی که از همان زندان آزاد شده بودند گزارش دادند که نرگس، که استنت قلبی دارد، دو بار به دلیل مشکلات قلبی و همچنین آسیب‌هایی که هنگام بازداشت متحمل شده بود به بیمارستان منتقل شده است.

در ماه فوریه، یک قاضی نرگس را به هفت سال و نیم زندان به اتهام «اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی» و «تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی» محکوم کرد. او به زندانی دورافتاده‌تر در زنجان منتقل شد، شهری که از آن زمان چندین بار هدف حملات هوایی قرار گرفته است. هفته گذشته، سرانجام به نرگس اجازه داده شد دیداری کوتاه با خواهرش و دو وکیل داشته باشد؛ کسانی که از سرعت وخامت وضعیت جسمی او نگران شدند. اردکانی که در جریان این دیدار قرار گرفته بود، به من گفت: «او وزن کم کرده بود، بسیار رنگ‌پریده بود» و یک پرستار همراهش بود «چون حالش خوب نبود.»

نرگس گفت که اخیرا در سلولش برای بیش از یک ساعت بیهوش شده بود، پیش از آنکه هم‌بندی‌هایش موفق شوند توجه نگهبانان زندان را جلب کنند. او در درمانگاه زندان به هوش آمد؛ جایی که پزشکی به او گفت احتمالا دچار حمله قلبی شده است. مقام‌ها از آن زمان درخواست‌های وکلایش برای انتقال او به بیمارستان جهت درمان فوری را رد کرده‌اند. به گفته پژوهشگری در دیده‌بان حقوق بشر که با من صحبت کرد، پرونده او استثنا نبود؛ این پژوهشگر گفت گزارش‌های مشابهی را از زندان‌های سراسر ایران تایید کرده‌اند که در آنها به طور معمول از دسترسی بازداشت‌شدگان به مراقبت پزشکی کافی، از جمله درمان تخصصی در بیمارستان‌ها، جلوگیری می‌شود.

یکی از زندانیان در دهه سی زندگی‌اش، که او را امین می‌نامم، در هشتم ژانویه در تهران بازداشت شد. پس از آنکه مادرش فهمید ماموران امنیتی او را برده‌اند، از خانه‌اش در شمال ایران با خودرو به زندان فشافویه رفت؛ جایی که گمان می‌کرد او در آن نگهداری می‌شود. او سه شب در خودروی خود در بیرون زندان خوابید تا اینکه مقام‌ها تایید کردند پسرش داخل است. پس از آن، به او اجازه داده شد هر سه‌شنبه با او ملاقات کند. نخستین روزی که همدیگر را دیدند، امین نتوانست برای خوشامدگویی به او بایستد، زیرا پای چپش در جریان یک بازجویی به‌شدت مورد ضرب‌وشتم قرار گرفته بود. مادرش در حساب خرید زندان برای او پول گذاشت تا بتواند خوراکی و غذا بخرد. به او نشان داد چگونه لباس‌هایش را تمیز کند؛ لباس‌هایی که به ساس آلوده شده بود. و فردی را که در زندان کار می‌کرد ترغیب کرد تا برای عفونت گوش امین آنتی‌بیوتیک قاچاق کند.

در دوم مارس، انفجاری بخشی از زندان فشافویه را تخریب کرد. خواهر امین، که او را دِلی می‌نامم، در یک گفت‌وگوی تلفنی از آلمان به من گفت: «او وحشت‌زده بود.» او گفت برادرش ساعاتی پس از احساس موج انفجار، در حالی که گریه می‌کرد با مادرشان تماس گرفته بود—او نگران بود که حملات بیشتر به این مرکز باعث شود نگهبانان شروع به تیراندازی به زندانیان کنند. خواهرش به من گفت: «او می‌خواست مادرم آنجا باشد تا در صورتی که کشته یا منتقل شد، شاهدش باشد.»

او ادامه داد: «روزی که خامنه‌ای کشته شد، صادقانه یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام بود. اما هم‌زمان از ترس می‌مردم. هر بار که به برادرم در دستان حکومت فکر می‌کردم—می‌دانستم آنها خشمگین‌تر و غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر از همیشه هستند.»

چند روز پس از انفجار، امین دوباره با مادرش در ایران تماس گرفت و این بار خبر بهتری داشت. به او گفته بودند که به‌زودی با قرار وثیقه آزاد خواهد شد. به نظر می‌رسید مطمئن است شانس خوبی برای بازگشت به خانه دارد: او گفت مقام‌ها برای جا دادن موجی از بازداشت‌شدگان از دیگر مراکز در سراسر پایتخت، با عجله در حال خالی کردن بندها بودند. قاضی پرونده امین ایمان افشاری بود که در تهران به دلیل احکام سنگینش شناخته می‌شود—شهرتی که موجب شد اتحادیه اروپا در ژانویه به دلیل نقض حقوق بشر او را در فهرست سیاه قرار دهد. دِلی برای من توضیح داد که اسرائیل و ایالات متحده دادگاه‌ها و خانه‌های مقام‌های بانفوذ ایرانی را هدف قرار داده بودند. او گفت: «هرگز در زندگی‌ام تصور نمی‌کردم دعا کنم چنین مرد خون‌ریزی زنده بماند—آن‌قدر که برادرم را آزاد کند.»

در اواخر همان ماه، انفجاری در نزدیکی دادگاه شهرک صدر در شمال تهران رخ داد؛ جایی که مادر امین در کنار صدها نفر دیگر که برای پیگیری وضعیت بستگان زندانی‌شان گرد آمده بودند، منتظر سپردن وثیقه برای امین بود. او از این حمله جان سالم به در برد و صبح روز بعد، در حالی که سند خانه خانواده‌اش را در دست داشت، بازگشت. به موقع رسید تا بشنود یکی از مقام‌های دادگاه نام پسرش را صدا می‌زند. او خانه‌شان را به عنوان وثیقه برای آزادی او در رهن گذاشت و توانست امین را به خانه بیاورد. وقتی دِلی بعدتر در همان هفته در یک تماس ویدیویی او را دید، گفت «شبیه نسخه‌ای کم‌رنگ‌تر از خودش به نظر می‌رسید.» به سختی صحبت می‌کرد و به نظر می‌رسید وزن کم کرده است. او درباره جزئیات دوران بازداشتش از او سوالی نپرسید. به من گفت: «نمی‌خواستم ناراحتش کنم.»

وضعیت در ایران به‌ویژه برای بستگانی که گمان می‌کنند عزیزانشان احتمالا کشته شده‌اند هولناک است. این خانواده‌ها در نوعی برزخ خاص زندگی می‌کنند: میان امید و اندوه گرفتارند و از هرگونه قطعیت محروم مانده‌اند. پدری در دهه شصت زندگی‌اش، که او را رِبین می‌نامم، به من گفت در اوایل ژانویه ارتباطش را با پسرش که به اعتراض‌ها در تهران پیوسته بود از دست داده است. در اواخر همان ماه، دخترش که در خارج از کشور زندگی می‌کند، تماسی از شماره‌ای ناشناس دریافت کرد که به او اطلاع داد برادرش هدف گلوله قرار گرفته و کشته شده است. تماس‌گیرنده گفت: «خانواده‌تان باید جسدش را تحویل بگیرد»، و سپس ناگهان تماس را قطع کرد.

این مکالمه تلفنی که کمتر از دو دقیقه طول کشید، خانواده را وارد تعقیبی بی‌پایان برای یافتن بستگانشان کرد. ربین صورتش را اصلاح کرد و پیراهنی سفید و کراواتی با رنگی روشن به تن کرد—اقدامی که واکنشی مستقیم به روحانیانی بود که آیین‌های تدفینشان ایجاب می‌کند سوگواران اصلاح‌نکرده باشند و لباس تیره بپوشند. او به من گفت: «من از پوشیدن یونیفرم شکست آنها خودداری می‌کنم. این کراوات تنها سلاحی است که برای برهم زدن قساوتشان دارم.»

در دو هفته بعد، ربین به سردخانه‌ها، قبرستان‌ها، کلانتری‌ها، زندان‌ها و اداره‌های پزشکی قانونی در تهران و مناطق همجوار آن سر زد. هر چند روز یک‌بار، کامیون‌ها و ون‌هایی پر از اجساد می‌رسیدند. او در میان گروه‌هایی از خانواده‌ها می‌ایستاد که همگی در جست‌وجویی مشابه بودند. او در میان کیسه‌های جسد به دنبال پیکرها می‌گشت، چنان‌که گویی «صفحات یک کتاب وحشت» را ورق می‌زند، به من گفت. «پایانی نداشت.»

ناممکن بودن جست‌وجویش کم‌کم بر او آشکار شد. آن‌چنان احساس محرومیت از حق و به‌کلی بریده‌شدن از اطلاعات می‌کرد که شروع کرد باور کردن اینکه مقام‌ها عمدا شواهد مربوط به سرنوشت پسرش را پنهان می‌کنند تا او را به خاطر سابقه‌اش به عنوان یک فعال سیاسی مجازات کنند. او گفت: «می‌خواهند مرا شکنجه کنند. آیا به قلبش شلیک شده؟ به سرش؟ هزار سوال مرا عذاب می‌دهد.»

ماه‌ها بعد، ربین هنوز حس نومیدانه‌ای از امید را در خود حمل می‌کند. او به من گفت: «هر صدایی که می‌شنوم، فکر می‌کنم شاید او باشد. گاهی فکر می‌کنم شاید هنوز زنده باشد. شاید اشتباهی رخ داده باشد.» او ساعت‌ها در تصاویر و ویدیوهای آنلاین اعتراض‌های ژانویه جست‌وجو کرده بود، به امید آنکه در میان انبوه پیکرهای تیره، نگاهی از پسرش بیابد. او در یک ویدیوی سلفی که برای خانواده و دوستانش فرستاد گفت: «همه‌جا را گشتم. هیچ نشانه‌ای از او نیست. نمی‌دانم چه باید بکنم.»

این ویدیو توسط ماموران اطلاعاتی در استانش کشف شد و یکی از آنها هشدار داد که بابت انتشار داستانش با ربین «تسویه حساب خواهد کرد.» او به من گفت: «کشور ما اکنون در وضعیتی است که حاکمان تهدید می‌کنند هر کس خبری را به خارج گزارش دهد به جاسوسی و خیانت متهم خواهد شد. اگر نام مرا ببرید، مطمئن باشید بدون محاکمه مرا خواهند کشت.»

پس از آغاز جنگ، ربین گفت بمب‌ها او را از رانندگی دوباره به پایتخت برای جست‌وجوی پسرش بازنخواهند داشت. او پیش از حرکت به سوی تهران، در پیامی متنی برایم نوشت: «دل می‌خواهد باور کند که عزیزش پیدا خواهد شد. شاید منطقی نباشد، اما امید و دلتنگی همیشه انسان را فریب می‌دهد.» او دست‌کم مصمم بود به‌موقع برسد تا سقوط حکومت را ببیند. او به من گفت: «تمام عمرم منتظر این لحظه بوده‌ام. اگر این حکومت پایان یابد، خواهم دانست که غیبت پسرم بیهوده نبوده است.» ♦

لینک کوتاه
اشتراک گذاری: