دو هفته است که سایه سنگین جنگ بر سر ایران افتاده است. هر روز با صدای انفجار، بمب و موشک از خواب بیدار میشویم و شبها با نگرانی به خواب میرویم. خبرها یکی پس از دیگری میآیند؛ خبر از خانههایی که ویران شدهاند، از مادرانی که فرزندانشان را از دست دادهاند و از مردمی که ناگهان زندگیشان در میان دود و آتش تغییر کرده است. هزاران خانواده داغدار شدهاند و شهرها در سکوتی سنگین فرو رفتهاند؛ سکوتی که از هزار فریاد دردناکتر است.
چند روز بیشتر تا آغاز سال نو ۱۴۰۵ شمسی باقی نمانده، اما از آن شور و شوق همیشگی خبری نیست. در سالهای گذشته، همین روزها خیابانها پر از جمعیتی بود که برای خرید عید بیرون آمده بودند. صدای خندهها، بوی شیرینیهای تازه، نور چراغ مغازهها و شلوغی بازارها نشانه نزدیک شدن نوروز بود. مردم با عجله خرید میکردند، بچهها از دیدن ماهیهای قرمز خوشحال میشدند و همه در انتظار لحظه تحویل سال بودند.
اما امسال همه چیز فرق کرده است.
خیابانها خلوتاند. مغازهها باز هستند، اما مشتریان انگار جایی در دل این شهر گم شدهاند. ویترینها هنوز پر از کالا است، اما نگاهها بیرمق و دلها خسته است. گرانی حتی مواد غذایی ساده را هم برای بسیاری سخت کرده است. مردمی که باید به فکر سفره هفتسین باشند، حالا نگران نان فردای خود هستند.
از سبزه و گل و ماهی قرمز کمتر نشانی دیده میشود. انگار بهار پشت درها مانده و کسی حال باز کردن در را ندارد. هر روز صدای پهپادها در آسمان میپیچد و گاهی انفجارهایی دور یا نزدیک سکوت شهر را میشکند. خبر کشتهشدگان بیشتر میشود و هر نامی که خوانده میشود، قلب خانوادهای را میشکند.
در خیابانها نیروهای امنیتی و مسلح بیشتر از همیشه دیده میشوند. اغلبشان جواناند؛ جوانهایی با چهرههای جدی و اسلحه در دست. حضورشان سنگینی فضا را بیشتر کرده است. هنوز درگیری خیابانی رخ نداده و همه در دل دعا میکنند که چنین روزی هرگز نرسد. مردم سرگردان شدهاند. جامعه به چند تکه تقسیم شده است. هرکس روایتی دارد، هرکس تحلیلی میکند، و گفتگوها اغلب به تلخی ختم میشود. گاهی در میان بحثها، احترام و همدلی گم میشود و جای خود را به خشم و اتهام میدهد. برخی یکدیگر را متهم میکنند که طرفدار متجاوزند و برخی دیگر میگویند دیگری مدافع حکومت است.
اما در میان تمام این اختلافها، یک حقیقت مشترک وجود دارد: اینجا وطن ماست.
ایران زخمی است و مردم نگران سرنوشت آن هستند. فراتر از همه اختلافها و نگاهها، این خاک خانه ماست؛ سرزمینی که خاطرات، زبان، فرهنگ و تاریخ ما در آن ریشه دارد. مردمی که شاید با هم اختلاف داشته باشند، اما وقتی نام ایران میآید، در دلشان چیزی مشترک میتپد. ایران سرزمین ماست؛ سرزمینی که بارها طوفانهای سخت را از سر گذرانده است. در طول تاریخ، این خاک جنگها، بحرانها و روزهای تاریک بسیاری دیده است. با این حال، همیشه مردمی بودهاند که در میان خاکستر، دوباره زندگی را از نو ساختهاند.
با این حال، امروز دلها سنگین است.
مردم هر روز منتظرند خبری از پایان این کابوس بشنوند. همه آرزو میکنند صبحی برسد که دیگر صدای انفجار شنیده نشود، که خبرها از زندگی بگویند نه از مرگ. اما گفته میشود که جنگ هنوز ادامه خواهد داشت؛ اینکه تا زمانی که انتقام گرفته نشود، این نبرد پایان نخواهد یافت. شعاری که از «یا مرگ یا پیروزی» سخن میگوید، ترس و نگرانی بیشتری در دلها میکارد.
در چنین روزهایی، نوروز هم رنگ دیگری گرفته است. نوروزی که همیشه نماد امید، آغاز دوباره و زنده شدن طبیعت بود، امسال زیر سایه اندوه قرار گرفته است. گویی بهار آمده، اما دلها هنوز در زمستان ماندهاند. شاید امسال سفرههای هفتسین سادهتر باشند. شاید بسیاری از خانهها صدای خنده همیشگی را نداشته باشند. شاید لحظه تحویل سال، اشک در چشمهای بیشتری جمع شود. با این همه، مردم هنوز در دلشان امید کوچکی نگه داشتهاند؛ امیدی که میگوید هیچ زمستانی برای همیشه نمیماند.
اما فعلاً…
عید امسال عیدی سیاه و تلخ است. عیدی که به جای بوی شکوفههای بهاری، بوی اندوه و انتظار در آن پیچیده است.
انتظار برای روزی که دوباره خیابانها پر از زندگی شود،
و ایران، با همه زخمهایش، دوباره نفس بکشد.