آخرین‌ها:

چرا چپ‌ها «سکوت شرافتمندانه» را بلد نیستند؟

رهبری، دموکراسی و نبرد بر سر حق انتخاب در گفتمان #ازدموکراسی_بگو
تصویر چرا چپ‌ها «سکوت شرافتمندانه» را بلد نیستند؟

جولان فرهادی - فاطمه بهدین؛ هیچ گذار دموکراتیکی در تاریخ، از دل خلأ مطلق بیرون نیامده است. هر نظمی که فروپاشیده، نیازمند محوری برای اعتماد بوده است؛ چهره‌ای یا نهادی که بتواند میان نیروهای متخاصم میانجی شود، خشونت را مهار کند و به جامعه اطمینان دهد که فردا از امروز بدتر نخواهد شد. اما همان تاریخ به ما می‌آموزد که همین محور اعتماد، اگر در قفس قانون قرار نگیرد، می‌تواند به هستهٔ استبداد تازه بدل شود. این پارادوکس—نیاز همزمان به رهبری و مهار رهبری—جوهر سیاست گذار است.

گفتمان مسلط پیرامون هشتگ #ازدموکراسی_بگو این پارادوکس را نمی‌بیند. یا دقیق‌تر: نمی‌خواهد ببیند. در این فضا، هرگونه محوریت سیاسی پیشاپیش با برچسب «استبداد بالقوه» خنثی می‌شود. دموکراسی نه به‌عنوان معماری نهادیِ قدرت، بلکه به‌صورت آیینی اخلاقی تصویر می‌گردد که شرط نخست آن «بی‌رهبر بودن» است. نتیجه، وارونگی عجیبی است: نام دموکراسی به ابزاری برای مهار انتخاب مردم تبدیل می‌شود.

چپ ایرانی با دموکراسی مشکل نظری ندارد؛ با واقعیت انتخاب مردم مشکل دارد. هرگاه جامعه نشانه‌ای از گرایش به بدیلی بیرون از دایرهٔ مجاز آنان بروز می‌دهد—به‌ویژه به سوی پادشاهی پارلمانی—ماشین مفاهیم روشن می‌شود: پوپولیسم، رهبرپرستی، اکثریت خطرناک. زبان آراسته است، ارجاعات دانشگاهی فراوان؛ اما کارکرد روشن است: پیشاپیش مشروط کردن حق جامعه برای تصمیم دربارهٔ شکل دولت. آنچه غایب است فضیلتی ساده به نام سکوت شرافتمندانه است؛ پذیرش اینکه مردم می‌توانند چیزی بخواهند که در متون مقدس چپ جایی ندارد.

تحلیل محتوای این هشتگ نشان می‌دهد با پدیده‌ای مواجهیم که می‌توان آن را «اخلاق سیاسی شبکه‌ای» نامید: زبانی هنجاری برای مرزبندی ایدئولوژیک، نه دانشی برای طراحی نهاد. این اخلاق شبکه‌ای از پنج ستون اصلی تغذیه می‌کند. نخست، دموکراسی به‌مثابه مهار مطلق اکثریت؛ دوم، نفی کاریزما به‌عنوان اصل اخلاقی؛ سوم، تقلیل دموکراسی به انتخاباتِ صرف؛ چهارم، تصویر سیاستمدار به‌عنوان موجودی اخلاقی نه قراردادی؛ و پنجم، جبرگرایی طبقهٔ متوسط. هر یک از این ستون‌ها بخشی از حقیقت را در خود دارد، اما در کنار هم به فیلترهایی بدل می‌شوند برای حذف بدیل‌های نهادی—و بیش از همه، حذف پادشاهی پارلمانی.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که این گزاره‌ها به صورت دگم‌های اخلاقی عرضه می‌شوند و نه فرضیه‌های نهادی. نخستین سفسطه، دوگانهٔ «رهبر یا دموکراسی» است. علم سیاست هرگز چنین معادله‌ای را تأیید نکرده است. آنچه ضددموکراتیک است نه وجود محور، بلکه غیرقابل‌عزل بودن آن است. تجربهٔ ماندلا، هاول و والسا نشان داد که رهبریِ محدودشده می‌تواند پل عبور باشد نه دیوار بازگشت.

سفسطهٔ دوم، خلط میان مهار دولت و مهار مردم است. دموکراسی یعنی محدودیت حکومت، نه محدودیت حق جامعه برای انتخاب شکل حکومت. هنگامی که این دو یکی گرفته می‌شوند، با نام حقوق بشر به سمت الیگارشی نرم می‌لغزیم. سفسطهٔ سوم، جبرگرایی اقتصادی است: افسانهٔ اینکه طبقهٔ متوسط به‌طور خودکار آزادی می‌آورد. چین، روسیه و ترکیه شاهدان زندهٔ خطای این باورند.

اخلاقی‌سازی سیاست سفسطهٔ چهارم است. سیاستمدار «خدمتگزار» معرفی می‌شود، گویی خدمت خصیصه‌ای اخلاقی است نه نتیجهٔ ساختار قابل عزل. در این منطق، بحث از نهاد جای خود را به موعظه می‌دهد. سفسطهٔ پنجم تاریخ‌زدایی گزینشی است: یک تجربهٔ شکست‌خوردهٔ ایرانی به قانون جهان‌شمول تبدیل می‌شود تا همهٔ بدیل‌ها نامشروع اعلام شوند.

ترس از اکثریت، مصادرهٔ مفهوم خدمت، بت‌سازی از نام جمهوری، و معیارسازی معکوس—همگی حلقه‌های زنجیری‌اند که هدف نهایی آن جلوگیری از یک پرسش ساده است: اگر مردم ایران در انتخابی آزاد به پادشاهی پارلمانی رأی دادند، آیا این انتخاب ذاتاً غیردموکراتیک است؟

ادبیات گذار پاسخ روشنی دارد. دموکراسی با حذف رهبری ساخته نمی‌شود؛ با قفس قانونیِ قدرت ساخته می‌شود. بدون «هماهنگ‌کنندهٔ اعتماد»، فروپاشی به خشونت می‌انجامد و میدان به سازمان‌یافته‌ترین نیروهای غیردموکرات واگذار می‌شود. پادشاهی پارلمانی دقیقاً تلاشی تاریخی برای حل این معماست: جداسازی نماد ملی از قدرت اجرایی، تا دولت‌ها بیایند و بروند بی‌آنکه کشور هر بار از نو فروبپاشد.

در این الگو، سیاستمدار کارمند قراردادی است؛ نه ارباب و نه قدیس. خدمت نه فضیلت شخصی، که محصول امکان اخراج است. این همان چیزی است که گفتمان هشتگی نمی‌خواهد ببیند. آنان که بی‌اعتمادی جامعه به رهبران سنتی خود را انکار می‌کنند، رقیب را به مادام‌العمری متهم می‌سازند؛ و نام جمهوری را طلسم دموکراسی می‌پندارند، گویی تجربهٔ بی‌شمار جمهوری‌های استبدادی وجود نداشته است.

آزمون نهایی اما روشن است: دموکراسی یعنی امکان خروج بدون خشونت از قدرت. بر این معیار، مسئله نه پادشاهی است و نه جمهوری؛ مسئله، قابل‌عزل بودن قدرت است. بریتانیا و سوئد نشان می‌دهند که پادشاهی پارلمانی می‌تواند یکی از امن‌ترین سازوکارهای این خروج باشد. پرسش واقعی این است: کدام ساختار، کم‌هزینه‌ترین مسیر را برای رفتن صاحبان قدرت فراهم می‌کند؟

مدل نهادمحور چهار اصل دارد: رقابت واقعی، رهبری محدود، تفکیک مهار دولت از حق انتخاب، و خدمت نهادمند. این اصول به‌طرزی چشمگیر با منطق پادشاهی پارلمانی همخوان است: نماد پایدار در کنار دولت کاملاً انتخابی. اما گفتمان چپ به جای گفت‌وگو دربارهٔ این معماری، با اخلاق شبکه‌ای دیوار می‌سازد.

هشتگ #ازدموکراسی_بگو ترس‌ها را به زبان می‌آورد اما دولت نمی‌سازد. نفی هر محوریت، نه دموکراسی که خلأ قدرت می‌آفریند. گذار موفق به معنای مهار قدرت است، نه مهار انتخاب؛ ساخت قفس قانونی است، نه شکار نام‌ها. دموکراسی زمانی آغاز می‌شود که چپ بیاموزد گاهی سکوت کند—و بپذیرد مردم حق دارند راهی برگزینند که در کتاب‌های کهنهٔ آنان نیامده است؛ راهی که می‌تواند نامش پادشاهی پارلمانی باشد.

لینک کوتاه
اشتراک گذاری: