آخرین‌ها:

خلیج فارس در تله جنگ ترامپ و جمهوری اسلامی

مجله نیویورکر در گفت‌وگویی میان آیزاک چوتینر، خبرنگار این نشریه، و صنم وکیل، مدیر برنامه خاورمیانه و شمال آفریقا در چتم هاوس، به پیامدهای جنگ دونالد ترامپ، رییس‌جمهوری آمریکا، با جمهوری اسلامی برای کشورهای خلیج فارس پرداخته است.
تصویر خلیج فارس در تله جنگ ترامپ و جمهوری اسلامی

به گزارش آیندگان؛ در این مصاحبه، وکیل توضیح می‌دهد که با وجود دشمنی تاریخی دولت‌های عرب خلیج فارس با جمهوری اسلامی، آنها از گسترش جنگ و بی‌ثباتی منطقه‌ای به‌شدت نگران‌اند. به گفته او، این کشورها میان دو نیروی بی‌ثبات‌کننده یعنی ایران و اسرائیل گرفتار شده‌اند و توان مهار هیچ‌یک را ندارند.

وکیل تاکید می‌کند که جنگ اخیر نه‌تنها زیرساخت‌های نظامی بلکه مراکز انرژی و فضاهای غیرنظامی را هدف قرار داده و ضعف معماری امنیتی کشورهای خلیج فارس را آشکار کرده است. او همچنین می‌گوید دولت‌های منطقه بیم دارند که دونالد ترامپ بدون برنامه‌ای برای «روز بعد» از جنگ خارج شود و آنها را در برابر پیامدهای یک ایران تضعیف‌شده اما پابرجا تنها بگذارد.

در بخش دیگری از این گفت‌وگو، موضوع عادی‌سازی روابط با اسرائیل و توافق‌های ابراهیم مطرح می‌شود. وکیل می‌گوید اسرائیل عادی‌سازی را بخشی از راهبرد مهار ایران می‌دید، اما کشورهای خلیج فارس بیش از هر چیز به دنبال تثبیت حضور آمریکا در منطقه بودند. با این حال، جنگ غزه و سپس درگیری با ایران، این روند را متوقف کرده و اسرائیل اکنون در نگاه بسیاری از دولت‌های عرب به‌عنوان بازیگری تهاجمی و بی‌ثبات‌کننده دیده می‌شود.

او در پایان، چارچوب‌بندی منازعات منطقه بر اساس تقابل سنی و شیعه را ساده‌سازی‌شده می‌داند و تاکید می‌کند رقابت‌های قدرت و ملاحظات امنیتی، نقش تعیین‌کننده‌تری دارند.

در ادامه ترجمه کامل مصاحبه آیزاک چوتینر، با صنم وکیل را که با تیتر «How Donald Trump’s Iran War Is Destabilizing the Gulf» روز ۱۱ مارس ۲۰۲۶ در مجله نیویورکر منتشر شده است را بخوانید؛


از زمانی که ایالات متحده و اسرائیل بیش از یک هفته پیش بمباران ایران را آغاز کردند، گزارش شده است که بیش از هزار ایرانی کشته شده‌اند و ایران در پاسخ، با حمله به کشورهای مختلف خلیج فارس مانند عربستان سعودی، قطر و امارات متحده عربی که متحد آمریکا هستند، واکنش نشان داده است. در همین حال، اسرائیل نیز با هدف خلع سلاح یا نابودی حزب‌الله، یک گروه شبه‌نظامی مورد حمایت ایران که در اوایل جنگ به سوی اسرائیل راکت شلیک کرد، به‌طور مداوم لبنان را بمباران کرده است. (بر اساس اعلام سازمان ملل، از زمان آغاز کارزار اسرائیل، نزدیک به هفتصد هزار نفر در لبنان از خانه‌های خود آواره شده‌اند.) اگرچه بسیاری از کشورهای خلیج فارس برای مقابله با نفوذ ایران در منطقه تلاش کرده‌اند، اغلب از طریق درگیری‌های نظامی نیابتی، اما هیچ شواهد محکمی وجود ندارد که نشان دهد آنها از تصمیم آمریکا برای حمله به ایران حمایت کرده‌اند.

من به‌تازگی با صنم وکیل، مدیر برنامه خاورمیانه و شمال آفریقا در اندیشکده بریتانیایی چتم هاوس و استاد دانشکده مطالعات پیشرفته بین‌المللی دانشگاه جانز هاپکینز، تلفنی گفت‌وگو کردم تا درک کنم کشورهای خلیج فارس چگونه میان دشمنی با حکومت ایران و نگرانی درباره پیامدهای یک جنگ گسترده‌تر برای منطقه و اقتصاد جهانی توازن برقرار می‌کنند. گفت‌وگوی ما که برای اختصار و وضوح ویرایش شده است، در ادامه می‌آید.

پیش از آغاز جنگ، بحث‌های زیادی مطرح بود مبنی بر اینکه بسیاری از دولت‌های سنی در خاورمیانه که از نظر تاریخی با ایران مخالف بودند، با این حال نگران بودند که اسرائیل در آستانه تبدیل شدن به قدرت برتر منطقه‌ای است. اکنون، پس از بیش از یک هفته جنگ بسیار تهاجمی آمریکا و اسرائیل با اهدافی که تغییر می‌کند، شما این موضوع را چگونه می‌بینید؟

نخست، شاید بخواهم توصیف دولت‌هایی را که به آنها اشاره می‌کنید تغییر دهم و آنها را دولت‌های سنی ننامم. فکر می‌کنم نگاه فرقه‌ای شیوه‌ای تا حدی قدیمی برای دسته‌بندی منطقه است و اغلب روشی است که اسرائیل برای تقسیم منطقه‌ای به کار می‌برد که در واقع بیشتر شبیه موزاییکی از هویت‌های گوناگون است که به‌راحتی در این بلوک‌های فرقه‌ای جای نمی‌گیرند. اما بیشتر کشورهای پیرامون ایران واقعا میان دو دولت منطقه‌ای بی‌ثبات‌کننده گرفتار شده‌اند.

ایران از سال ۱۹۷۹ برای بیشتر همسایگانش تهدیدی تاریخی بوده است، اما حتی پیش از آن نیز در دوران پادشاهی پهلوی نفوذ هژمونیک اعمال می‌کرد. و از هفتم اکتبر، زمانی که اسرائیل راهبرد امنیتی خود را از آنچه «چمن‌زنی» می‌نامد یا مهار تهدیدهای مورد حمایت ایران بازنگری کرد، دولت‌های عربی اسرائیل را نیرویی فعال در بی‌ثبات‌سازی منطقه دیده‌اند. این به آن معنا نیست که آنها نگرانی‌های امنیتی اسرائیل را درک نمی‌کنند یا از حماس یا حزب‌الله حمایت می‌کنند. آنها این گروه‌ها را افراطی، آشکارا مورد حمایت ایران و مسئول ضعف حکمرانی در فلسطین و لبنان و غیره می‌دانند. اما در عین حال، رفتار اسرائیل در سراسر منطقه را فراتر از تضعیف این گروه‌ها و در مسیر بی‌ثبات‌سازی منطقه‌ای می‌بینند که چالشی جدی برای دولت‌های عربی است.

به‌نظر من، بزرگ‌ترین نمونه‌ای که این چالش برای دولت‌های منطقه، به‌ویژه دولت‌های عربی خلیج فارس را نشان می‌دهد، رویدادی است که تنها سال گذشته در قطر رخ داد. در جریان جنگ دوازده‌روزه ماه ژوئن گذشته که در آن آمریکا و اسرائیل به ایران حمله کردند، یک پایگاه هوایی آمریکایی در این کشور هدف موشک‌های ایرانی قرار گرفت، و سپس قطر در اواخر همان سال هدف حمله اسرائیل قرار گرفت، زمانی که اسرائیلی‌ها رهبران حماس را در دوحه هدف قرار دادند. این حملات به‌روشنی چالش پیش روی بسیاری از دولت‌های عربی منطقه را برجسته و تشدید کرد. آنها توانایی مدیریت یا مهار اسرائیل یا ایران را ندارند.

گمانه‌زنی‌ها و دیدگاه‌های متناقضی درباره اینکه کشورهای خلیج فارس، به‌ویژه عربستان سعودی، این درگیری را چگونه می‌بینند، مطرح شده است، به‌خصوص درباره اینکه پیش از آغاز جنگ چه دیدگاهی داشتند. آیا شما درکی دارید که آیا آنها موافق حمله آمریکا و اسرائیل به ایران بودند؟

فکر می‌کنم کل منطقه می‌دانست که جنگ در سال ۲۰۲۶ اجتناب‌ناپذیر است، زیرا جنگ دوازده‌روزه ماه ژوئن گذشته از منظر آمریکا و اسرائیل مسائل امنیتی را به‌طور کامل حل نکرد. و برای کشورهای خلیج فارس، به‌ویژه، نگرانی بسیار شدیدی وجود داشت که این جنگ به بی‌ثباتی گسترده‌ای منجر شود که در نهایت خود آنها را به هدف تبدیل کند. چرا چنین تصوری داشتند؟ نخست، زیرا ایران پیام‌هایی ارسال کرده و هشدار داده بود و روشن کرده بود که این راهبرد پاسخ آن خواهد بود. دوم، کشورهای خلیج فارس در خط مقدم جنگ‌های پیشین منطقه بوده‌اند، از جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰ گرفته تا جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۰. آنها به‌طور جمعی و فردی دولت بوش را در سال ۲۰۰۳ برای حمله نکردن به عراق تحت فشار قرار دادند. و در آستانه سال ۲۰۲۶ نیز همان راهبرد را دنبال کردند. آنها دریافتند که این جنگ خطر سرریز شدن درگیری به سایر کشورهای منطقه را در پی دارد. بنابراین، به‌صورت دوجانبه و جمعی، ابتدا تلاش کردند دولت ترامپ را متقاعد کنند که دیپلماسی با ایران را دنبال کند.

واشینگتن پست گزارش داده است که محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی، برای مثال از جنگ حمایت می‌کرده است، هرچند سعودی‌ها این موضوع را رد کرده‌اند. اما شما نسبت به این ادعا تردید دارید که آنها موافق بوده‌اند؟

بله. ممکن است در آخرین لحظات تلاشی برای متقاعد کردن دولت ترامپ صورت گرفته باشد که اگر قرار است به ایران حمله کند، این کار را به‌درستی انجام دهد و جنگی را اجرا کند که منطقه را آسیب‌پذیر نگذارد. اما به‌نظر من، نگرانی‌های کشورهای خلیج فارس حتی بدتر از آنچه تصور می‌کردند محقق شده است، زیرا ایرانی‌ها آشکارا تنها تاسیسات نظامی را هدف قرار نداده‌اند، بلکه به زیرساخت‌ها، مراکز انرژی و فضاهای غیرنظامی نیز حمله کرده‌اند. تنوع این اهداف ضعف در معماری امنیتی کشورهای خلیج فارس و واقعیت جغرافیای آنها را آشکار کرده است. این حملات همچنین مجموعه‌ای از مسائل دیگر را مطرح کرده است. برای مثال، ایالات متحده در عمل از منافع خلیج فارس محافظت نکرد و حفاظت از منافع اسرائیل را در اولویت قرار داد. بنابراین این جنگ چالش‌های امنیتی بسیاری را آشکار کرده که به‌سرعت یا به‌آسانی قابل حل نیستند. و فکر می‌کنم بدترین سناریو برای کشورهای خلیج فارس در حال وقوع است، زیرا آنها شاهد اجرای عملیاتی آمریکا و اسرائیل هستند که شاید از نظر نظامی بسیار موثر باشد، اما برنامه‌ای برای روز پس از جنگ ندارد، و می‌دانند که رییس‌جمهوری ترامپ دامنه توجه کوتاهی دارد و ممکن است با افزایش فشارها ناگهان از این جنگ خارج شود و منطقه را هم در حال پرداخت هزینه جنگ و هم در معرض نسخه‌ای از جمهوری اسلامی که باقی می‌ماند، رها کند.

آیا این بدان معناست که شما فکر می‌کنید کشورهای خلیج فارس امیدوارند آمریکا و اسرائیل تنها زمانی جنگ را متوقف کنند که تغییر حکومت در ایران رخ داده و جمهوری اسلامی پایان یافته باشد، یا اینکه صرفا می‌خواهند جنگ به‌سرعت پایان یابد؟

فکر می‌کنم آنها هر دو را می‌خواهند، اما کاملا آگاه‌اند که گزینه نخست دست‌نیافتنی است. شما نمی‌توانید این حکومت را به‌طور کامل برچینید. این واقعیت است. این حکومت به‌شدت نهادینه و بوروکراتیزه شده است. و حتی اگر زنجیره‌های فرماندهی را با کشتن و حذف رهبران از بین ببرید، همچنان بوروکرات‌ها، تکنوکرات‌ها و مقام‌های امنیتی‌ای وجود خواهند داشت که بخشی از این حکومت بوده‌اند. فکر می‌کنم آنها می‌خواهند این جنگ هرچه زودتر پایان یابد، اما درباره روز پس از آن بسیار نگران‌اند. آنها معتقدند ایرانی تضعیف‌شده، تکه‌تکه و چندپاره از منظر انسانی، اقتصادی و امنیتی نیز برای همسایگانش به همان اندازه دشوار خواهد بود. همچنین باید بسیار روشن بگوییم که جمعیت این کشورها بیش از دو سال است جنگ غزه را دنبال کرده‌اند و به‌شدت سیاسی شده‌اند و اکنون در حال تجربه این جنگ هستند که تصویر خلیج فارس به‌عنوان پناهگاه امن برای منافع اقتصادی و مقصدی برای گردشگران را خدشه‌دار کرده است. آنها در برابر حملات ایران آسیب‌پذیر به نظر می‌رسند، حتی اگر عملیات دفاعی بسیار موثری انجام داده باشند. این دفاع نقطه مثبتی است، اما آسیب‌پذیری‌ها همچنان آشکار شده است.

شما اشاره کردید که کشورهای خلیج فارس تلاش کردند دولت بوش را متقاعد کنند که حمله به عراق اشتباه است، و من به این فکر می‌کنم که رابطه کشورهای خلیج فارس و آمریکا از آن زمان چگونه تغییر کرده است. یک تفاوت مهم با سال‌های ۲۰۰۲ یا ۲۰۰۳ این است که برخی دولت‌های خلیج فارس به ترامپ و خانواده‌اش پول پرداخت کرده‌اند. وال‌استریت ژورنال گزارش داد که یک مقام دولت امارات متحده عربی نیم میلیارد دلار در شرکت رمزارز خانواده ترامپ سرمایه‌گذاری کرده است. قطر عملا یک هواپیما برای ترامپ خرید. داماد او، جرد کوشنر، در فرصت‌های تجاری در سراسر خاورمیانه نقش دارد. با این حال، همه اینها برای کشورهای خلیج فارس دستاورد چندانی نداشت. آیا این موضوع باعث می‌شود درباره آینده این رابطه تردید کنید؟

فکر می‌کنم این نکته بسیار مهمی است، زیرا کشورهای خلیج فارس از بازگشت ترامپ به قدرت بسیار استقبال کردند. آنها آشکارا از موضع جو بایدن درباره جنگ غزه و آنچه موضع بیش از حد مداراگرانه او نسبت به نتانیاهو در طول جنگ می‌دانستند، به‌شدت ناخرسند، اگر نگوییم خشمگین، بودند. بنابراین رییس‌جمهوری ترامپ را فردی عملگرا و معامله‌محور می‌دیدند و او را در اوایل دوره دوم ریاست‌جمهوری‌اش در ریاض، ابوظبی و دوحه میزبانی کردند، جایی که او سخنرانی معروف خود را ایراد کرد و از ایده تغییر حکومت انتقاد کرد و وعده داد که دوران عملیات‌های تامین مالی‌شده آمریکا در منطقه که با تفکر نومحافظه‌کارانه هدایت می‌شد، پایان یافته است و این آمریکای جدید در تعامل با خاورمیانه بر «تجارت، نه آشوب» و صدور «فناوری، نه تروریسم» تمرکز خواهد کرد. این سخنان در سراسر خلیج فارس کاملا مورد استقبال قرار گرفت، زیرا تصور می‌کردند همچنان خواهند توانست با رییس‌جمهوری و خانواده‌اش تجارت کنند و آمریکا به آنها احترام می‌گذارد و آنها را شرکای باثبات می‌بیند.

اما به‌نظر من، از آن زمان به بعد آنها از دولت ترامپ به‌شدت ناامید شده‌اند. آنها از نظر مالی در ایالات متحده سرمایه‌گذاری کرده‌اند و همچنان به رابطه امنیتی خود با آمریکا عمیقا متعهد و وابسته‌اند. قطر پیش از این نیز رابطه خود با آمریکا را تقویت کرده بود. فقط قطر نیست؛ هر کشور خلیج فارس پیشنهاد خاص خود را برای آمریکا دارد، چه در حوزه فناوری، چه نقش منطقه‌ای و غیره. در آینده، فکر نمی‌کنم این سبک رابطه به‌سرعت تغییر کند، اما ناامیدی‌های عمیقی در سراسر خلیج فارس وجود دارد که این جنگ آنها را آشکار کرده است و نگرانی‌هایی که این جنگ آنها را آسیب‌پذیر کرده و آمریکا پشت آنها نایستاده است. و فکر می‌کنم این موضوع پیامدهای طولانی‌مدتی خواهد داشت.

شما گفتید کشورهای خلیج فارس از بایدن به‌دلیل غزه خسته شده بودند. عربستان سعودی نیز در ابتدای دوره بایدن از آنچه موضع اخلاق‌گرایانه او درباره قتل جمال خاشقجی می‌دانست، ناراضی بود. اما من همیشه تصور می‌کردم که دلیل خشم افرادی مانند محمد بن سلمان درباره غزه همان دلایلی نبود که بسیاری از ما درباره غزه خشمگین بودیم، بلکه به این دلیل بود که او امیدوار بود پس از نوعی توافق صلح ظاهری میان اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها، توافق‌های عادی‌سازی میان عربستان سعودی و اسرائیل شکل گیرد و تجارت سعودی در منطقه روان‌تر شود و مسئله فلسطین به حاشیه رانده شود و اینگونه خاورمیانه کار کند. و هفتم اکتبر و جنگ غزه نشان داد که این تصور، اگر اصلا زمانی ممکن بوده، توهم بوده است. و سپس سال‌های گذشته نشان داده‌اند که این کشورها نه‌تنها نمی‌توانند با اسرائیل همسو شوند، زیرا افکار عمومی‌شان به‌شدت خشمگین خواهد شد، بلکه اسرائیل اکنون آن‌قدر در منطقه تهاجمی عمل می‌کند که آنها باید کل این ایده را بازنگری کنند. آیا این نگاه بیش از حد بدبینانه است؟

نه. بدبینی همچنان غالب است. بسیاری از رهبران خلیج فارس آشکارا با این ایده بازی می‌کردند که عادی‌سازی می‌تواند از طریق روابط اقتصادی قوی‌تر و شراکت‌های امنیتی به ادغام بیشتر منطقه‌ای منجر شود، چه با فلسطینی‌ها و چه بدون آنها. اما در این چشم‌انداز دو عنصر غایب وجود داشت. یکی کنار گذاشتن آشکار حاکمیت فلسطینیان، و دیگری مسئله ایران. و فکر می‌کنم این مسائل نادیده گرفته شد، زیرا افراد بیش از حد با رویکردی جمع صفر به ایده عادی‌سازی نگاه می‌کردند.

منظورتان چیست؟

اسرائیلی‌ها عادی‌سازی را حمایت از اسرائیل به بهای ایران می‌دانند. اما توافق‌های ابراهیم یک ترتیبات امنیتی آشکار نبود. برای مثال، اسرائیل به دفاع از آن کشورها نپرداخته است. البته امارات متحده عربی و بحرین که توافق‌های ابراهیم را امضا کردند، و اسرائیل همگی این دیدگاه را دارند که ایران تهدیدی بی‌ثبات‌کننده در منطقه است، اما درباره نحوه مدیریت ایران به‌عنوان تهدید منطقه‌ای اختلاف نظر دارند. و برای دیگر کشورهای خلیج فارس مانند عربستان سعودی و فراتر از آن، فارغ از همسویی‌شان با اسرائیل در نگاه منفی به ایران، نمی‌توانستند در ملأ عام به‌عنوان حامی اسرائیل دیده شوند، با توجه به جنگ غزه. بنابراین افزون بر چالش فلسطینیان، این موضوع به توقف ناگهانی گفت‌وگوها درباره عادی‌سازی، دست‌کم در حال حاضر، منجر شده است. این بدان معنا نیست که در آینده دوباره مطرح نخواهد شد. اما در حال حاضر اسرائیل به‌عنوان بازیگری تهاجمی و بی‌ثبات‌کننده دیده می‌شود و عادی‌سازی روابط چالشی جدی خواهد بود.

بنابراین شما اساسا می‌گویید اسرائیلی‌ها عادی‌سازی با کشورهای خلیج فارس را بخشی از راهبرد مهار ایران می‌دیدند.

کاملا.

اما کشورهای خلیج فارس آن را متفاوت می‌دیدند؟ پس منطق آنها چه بود؟ آیا سعودی‌ها در ازای عادی‌سازی به فناوری هسته‌ای از آمریکا دست می‌یافتند، همان‌طور که دولت بایدن تلویحا گفته بود؟

فکر می‌کنم دلایل متعددی برای پیشبرد عادی‌سازی از سوی کشورهای خلیج فارس وجود داشت. ادغام منطقی بود؛ اشتراک فناوری و بهره‌گیری از توانمندی‌های دفاعی قوی اسرائیل منطقی بود. اما در نهایت، برای بسیاری از این کشورها، موضوع به ایالات متحده مربوط می‌شد. هدف این بود که آمریکا را به‌عنوان شریک در این توافق‌ها تثبیت کنند تا آمریکا در منطقه درگیر و حاضر بماند. انگیزه‌های متعددی وجود داشت و شاید پشت درهای بسته این فکر مطرح بود که بسیار خوب، ما با هم همکاری می‌کنیم تا اطلاعات را به اشتراک بگذاریم. در نهایت سامانه‌های دفاع هوایی خود را یکپارچه خواهیم کرد. اما قرار نبود این روند به اتحاد فوری ضدایرانی منجر شود، آن‌گونه که آمریکا تلاش می‌کرد آن را معرفی کند یا بسیاری از راهبردپردازان آرزو داشتند.

در پاسخ نخست خود گفتید که نگاه به منطقه از منظر سنی در برابر شیعه تا حدی گمراه‌کننده است، به‌ویژه درباره روابط نامطلوب ایران با برخی همسایگانش. اما قطعا بسیاری از درگیری‌های نیابتی که ایران و این دولت‌ها در آن درگیر بوده‌اند، از سوریه تا لبنان، چنین خط سیر فرقه‌ای داشته است. بنابراین می‌توانید توضیح دهید چرا این چارچوب‌بندی را نمی‌پسندید؟

نخست، جمعیت این کشورها بسیار متنوع‌تر است. دوم، همه گروه‌های شیعه یکسان نیستند و همسو نیستند. سوم، ما در خاورمیانه وارد دوره پسافرقه‌ای شده‌ایم و این نوعی تغییر ایدئولوژیک است که طی ده سال گذشته شاهد آن بوده‌ایم. با عادی‌سازی روابط، کشورها از بهره‌برداری ابزاری از زبان مذهبی فاصله گرفته‌اند. حتی در عربستان سعودی نیز فاصله گرفتن از این زبان مذهبی دیده می‌شود. مشکلات میان این کشورها ساختاری است و به رقابت و قدرت مربوط می‌شود. فکر نمی‌کنم مذهب و هویت به‌تنهایی تنش‌ها را توضیح دهند، حتی اگر گاه از سوی رهبران برای توجیه رقابت و مداخله منطقه‌ای استفاده شود. بله، ایران در همکاری با گروه‌های شیعه مانند حزب‌الله موفقیت بیشتری داشته است، اما ایران همچنین شبکه گسترده‌ای از روابط با بازیگران غیردولتی دارد که لزوما در این چارچوب نمی‌گنجند.

مانند حماس.

بله، حماس، و برخی گروه‌های بازیگر غیردولتی در عراق. و حکومت اسد یک دولت موسوم به شیعه دوازده‌امامی نبود. وجه اشتراک این گروه‌ها کمتر مذهبی و بیشتر مربوط به مخالفت با آمریکا و اسرائیل است. اما از سوی دیگر، امارات متحده عربی و عربستان سعودی برداشت‌های لیبرال‌تری از اسلام را پذیرفته‌اند و صدور اسلام به منطقه را کاهش داده‌اند که هم در سطح بین‌المللی و هم منطقه‌ای با استقبال مواجه شده است. کافی است به رقابت با قطر و در نهایت محاصره قطر از سوی عربستان سعودی، امارات متحده عربی و دیگران که در سال ۲۰۱۷ آغاز شد، نگاه کنید. بسیاری از این مسائل ناشی از موضوعات حکمرانی، رقابت اقتصادی و رقابت‌های منطقه‌ای گوناگون است که گاه از طریق گروه‌های نیابتی بروز می‌کند. اکنون اوضاع بسیار پیچیده‌تر از تقابل ساده سنی در برابر شیعه است. ♦

لینک کوتاه
اشتراک گذاری: