در اول فوریه ۱۹۷۹، آیتالله روحالله خمینی پس از ۱۵ سال تبعید در ترکیه، عراق و روستایی کوچک در حومه پاریس، وارد تهران شد. میلیونها ایرانی او را مردی معنوی میدیدند که قرار است دموکراسی را به ارمغان بیاورد و زندگی اقتصادی بهتری فراهم کند. از او استقبال کردند. اما خمینی و هوادارانش هیچیک از این وعدهها را محقق نکردند. در عوض، بهتدریج سلطنت اقتدارگرای سکولارِ شاه را به یک حکومت دینیِ تمامیتخواه بدل کردند.
از نخستین روزهای جمهوری اسلامی ایران، ایرانیان با نوعی الهیات سیاسی روبهرو شدند که چارچوبهای ایدئولوژیکِ کشاکش قدرت در جامعه را تعریف میکرد. حاکمیت مردم و توان کنش جمعی آنان زیر سایهٔ نظمی سازشناپذیر و یکپارچه قرار گرفت؛ نظمی که در رهبری آیتالله خمینی تجسم یافت و از طریق نظریه ولایت فقیه که قدرت را در دستان یک فقیه عالیرتبهٔ دینی متمرکز میکرد، نهادینه شد.
نظریه ولایت فقیه به خمینی امکان داد دیدگاههای سیاسی دیگر مقامهای حکومتی و حتی اراده عمومی مردم را نادیده بگیرد. بدینترتیب، قانون اساسی از مردم ایران ستانده شد و در اختیار حلقهای حاکم قرار گرفت که تفسیر خاص خود از شریعت اسلامی را بر جامعه تحمیل کرد. اطاعت کورکورانه از ارادهٔ رهبر، خشونت علیه قربانیان را به «میهنپرستی» و «مبارزه حق علیه مفسدان فیالارض» بدل ساخت.
در پی آن، از دست رفتن حقوق طیف گستردهای از ایرانیان مثل بهاییان، همجنسگرایان، فمینیستها، روشنفکران منتقد و جوانانی با رؤیاهایی غیرایدئولوژیک، به از دست رفتن گسترده هویت انجامید. اما همزمان، با افزایش جمعیت از حدود ۳۸.۵ میلیون نفر در سال ۱۹۸۰ به بیش از ۹۲ میلیون نفر امروز، ایرانِ پس از انقلاب جوانتر و یاغیتر از ایرانِ انقلابی شد.
در سه دههٔ گذشته، نوع تازهای از ایرانی پدید آمده است؛ ایرانیای که با فقدان ایدئولوژی تعریف میشود. این ایرانیان از طریق اینترنت فردگرایی و فرهنگ جهانی را در آغوش گرفتهاند و صرفاً میخواهند بهعنوان شهروندانی در جامعهٔ خود زندگی کنند و کنش داشته باشند. چشماندازی نو از جامعه در ایران شکل گرفته که این ایرانیان جدید، بهویژه زنان جوان، آن را تغذیه کردهاند و این چشمانداز بهتدریج از مشروعیت رژیم کاسته است.
بیش از چهار دهه است که زنان ایرانی میکوشند بخشهایی از زندگی شخصی خود را که انقلاب ۱۹۷۹ دگرگون کرد، بازپس بگیرند. یکی از تصاویر نمادین انقلاب ۱۹۷۹، زنی ایرانی با چادر سیاه سنتی شیعی است که تفنگ ژ-۳ در دست دارد. امروز اما تصویر نمادین اعتراضات ایران متفاوت است: زنی جوان که روسریاش را به آتش میکشد و علیه حاکمان روحانی ایران شعار میدهد.
خشونت از سال ۱۹۷۹ زبان اصلی جمهوری اسلامی بوده است. رژیم بارها مطالبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی شهروندان ایرانی را با سلولهای زندان و گورها پاسخ داده است. انقلاب ۱۹۷۹ هیچ فضایی برای اقناع، تکثر و بهرسمیتشناسی متقابل باقی نگذاشت. اقتدار سیاسی نه از کنش جمعی شهروندان، بلکه در اختیار رهبر و سپاه پاسداران است. طی ۴۷ سال، خشونت اطاعت را تحمیل کرده، اما برای رژیم ایران مشروعیت نیافریده است.
هر بار توسل دولت به خشونت در ایران، خود گواهی بر فرسایش اقتدار آن بوده است؛ راهبردی خودویرانگر برای حفظ وضع موجود. خشونت، رضایت را با کشتار جایگزین میکند و مشروعیت مردمیای را که هر حکومتی در نهایت به آن تکیه دارد، تضعیف میکند. با این حال، پس از ۴۷ سال مقاومت مدنی و رویارویی غیرخشونتآمیز، ایرانیان فقدان پسران و دخترانشان و رنجهای خصوصی خود را به مطالبات عمومی بدل کردهاند. آنان شیوهها و صورتبندیهای تازه و پایداری از اعتراض و مخالفت ساختهاند که از سرکوبهای مقطعی جان سالم به در میبرد.
امروز ایرانیان در سوگ هزاران هممیهن خود هستند که در سرکوبهای بیرحمانه اعتراضات اخیر به قتل رسیدند. آنچه پس از همه این کشتارها باقی میماند، روایتگری است. اگر ایران قرار است آیندهای دموکراتیک داشته باشد، اختلافات درون جامعه ایرانی باید روبهرو شود و به بحث گذاشته شود، نه آنکه دفن گردد. این کار هشداری در خود دارد: پایان دادن به حکومتی نامشروع به معنای امتناع از حمایت از رژیمی تازه، دیکتاتور و فاسد است.
ایرانی بودن امروز یعنی زیستن در حافظه و تداوم تمدن پارسی؛ پاسداشت اخلاق زیبایی و تجسم کنشی مقاوم در برابر ایرانی زشت و استبدادی. اگر ایران زیبا بماند، ایده «پارس» چیزی بیش از زیوری بر پیکر یک تمدن کهنِ مرده است؛ این، شورشِ زیبایی و آزادی علیه زشتیِ استبداد و فراموشیِ عامدانه هولوهراس است.
این مقاله با تیتر اصلی «ایران زیباست» در مجله تایم منتشر شده است.