به گزارش آیندگان؛ دیوید رمنیک در نیویورکر درباره برخورد خشن و خونبار جمهوری اسلامی با معترضان نوشت؛ در شرایط کنونی، علی خامنهای در برابر اعتراضهایی قرار گرفته که دهها شهر ایران را دربر گرفته و بهجای امتیازدهی، مسیر سرکوب خونین را انتخاب کرده است. گزارش میگوید این تصمیم بر این باور استوار است که عقبنشینی، بقای حکومت را تهدید میکند.
نیویورکر ریشه اصلی ناآرامیها را بحران عمیق اقتصادی میداند؛ تورم بالای پنجاه درصد، سقوط ارزش ریال، کمبود آب و برق و جهش شدید قیمت مواد غذایی، فشار بیسابقهای بر زندگی مردم وارد کرده است. در مقابل، نخبگان حاکم، بهویژه فرماندهان سپاه پاسداران، از این فشارها مصون ماندهاند و همین شکاف، خشم عمومی را تشدید کرده است.
این گزارش همچنین به تضعیف نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در منطقه و آسیبپذیری ساختار امنیتی اشاره میکند و مینویسد اعتراضهای کنونی نه مذهبیاند و نه متکی بر یک رهبر مشخص، بلکه بیانگر مطالبهای فراگیر برای زندگی عادی، با ثبات و با کرامت هستند؛ مسیری که پایان آن هنوز روشن نیست.
در ادامه ترجمه کامل گزارش دیوید رمنیک که ۱۱ ژانویه ۲۰۲۶ با تیتر اصلی «The Bloody Lesson the Ayatollah Took from the Shah - درس خونینی که آیتالله از شاه گرفت» در مجله نیویورکر منتشر شده است را بخوانید؛
در ۶ نوامبر ۱۹۷۸، زمانی که شورشها سراسر تهران را فرا گرفته بود، محمدرضا پهلوی، شاه ایران، در سخنانی آشتیجویانه با مردم سخن گفت. او گفت: «من صدای انقلاب شما را شنیدهام.» شاه وعده داد اشتباههای حکومت را اصلاح کند، زندانیان سیاسی را آزاد سازد، انتخابات پارلمانی برگزار کند، فساد در اطراف خود را بررسی کند و سرکوب مخالفتها را در برابر یک اپوزیسیون سراسری کاهش دهد.
اما همانگونه که بارها در تاریخ حکومتهای متزلزل رخ داده بود، این ژست آشتیجویانه بهعنوان نشانهای از استیصال خوانده شد. در روستایی در حومه پاریس، آیتالله روحالله خمینی پیوسته با تمسخر به شاه حمله میکرد. او پیشتر گفته بود «حکومت استبدادی شاه» ضعیف است و «نفسهای آخرش را میکشد». و اکنون، با وجود سخنرانی شاه در تهران، دیگر جایی برای مصالحه وجود نداشت.
دو ماه بعد، شاه که از سرطان رنج میبرد، ایران را ترک کرد و تحقیرِ سفر از کشوری به کشور دیگر را آغاز کرد تا جایی قابل قبول برای تبعید بیابد. او در ژوئیه ۱۹۸۰ در قاهره درگذشت.
رهبر کنونی حکومت اسلامی، جانشین خمینی، آیتالله علی خامنهای، هشتاد و شش ساله است. او یکی از طولانیترین دیکتاتورهای حاکم در جهان بهشمار میرود. او بهخوبی از داستان افول و سقوط حکومت پیشین آگاه است. و اکنون، با روبهرو شدن جمهوری اسلامی با اعتراضهای گسترده در دهها شهر ایران، خامنهای با دوراهیای کمابیش مشابه دوراهی شاه روبهرو شده است.
خامنهای با تکیه بر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دیگر ابزارهای قهر، بهجای آشتی، خونریزی را برگزیده است. تلاش حکومت برای قطع اینترنت و دیگر ابزارهای ارتباطی گزارشدهی را بهشدت کند کرده، اما گروههای حقوق بشری میگویند مقامهای ایرانی تاکنون تا دویست معترض را کشتهاند.
اسکات اندرسن، نویسنده کتاب «پادشاه پادشاهان» درباره تاریخ انقلاب که سال گذشته منتشر شد، به من گفت: «متاسفانه اگر آیتالله در حال گرفتن درسی از شاه باشد، این است که شاه ضعیف بود و عقب نشست. بهطور بیرحمانه اگر بخواهیم بگوییم، اگر شاه سختگیرتر بود و به سربازانش دستور میداد بیمحابا مردم را در خیابانها بکشند، شاید نجات پیدا میکرد. پرسش این است که آیا سرباز معمولی در خیابان حاضر است هرچه بیشتر خون بریزد؟ تا کجا پیش خواهند رفت؟»
به گفته رهبران حکومت و کارشناسان مختلفی که با من صحبت کردند، آنها نهتنها از دشمن تاریخی خود، شاه، بلکه از تاریخ پس از او نیز درسهای تاریکی گرفتهاند. در اواخر دهه ۱۹۸۰، میخاییل گورباچف، رهبر شوروی، کوشید حکومت خود را با دموکراتیک کردن نظام سیاسی، پایان دادن به سانسور، کاهش تنشهای جنگ سرد با آمریکا و وارد کردن سازوکارهای بازار به اقتصاد نوسازی کند.
او به این نتیجه رسید که «دیگر نمیتوانیم اینگونه زندگی کنیم»؛ حکومتی که با ایدئولوژی کمونیستی و تقابل هدایت میشد، اتحاد جماهیر شوروی را به وضعیتی از فقر فراگیر، انزوا و رویارویی کشانده بود. با این حال، هرچند بسیاری از شرایط با سیاستهای آزادمنشانه گورباچف بهبود یافت، او موجودیت یک نظام شکننده را نیز به خطر انداخت. در نهایت نتوانست نیروهایی را که آزاد کرده بود مهار کند و تا پایان ۱۹۹۱، اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید و گورباچف از قدرت کنار رفت.
خامنهای در سال ۱۹۸۹ و همزمان با موج توجه جهانی به اصلاحات میخاییل گورباچف «Gorbymania» به قدرت رسید. تماشای سقوط اتحاد جماهیر شوروی او و حکومت ایران را نسبت به غرب و هر نشانهای از اصلاحات داخلی بدبینتر کرد. خامنهای در سخنرانیای خطاب به مقامهای دولتی در ژوئیه ۲۰۰۰ گفت: «اکنون به این نتیجه رسیدهام که ایالات متحده طرحی جامع برای براندازی نظام جمهوری اسلامی طراحی کرده است.
این طرح تقلیدی از همان طرحی است که به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی انجامید. مقامهای آمریکایی قصد دارند همان را در ایران اجرا کنند و در اظهارات خودخواهانه و اغلب شتابزدهشان در سالهای اخیر نشانههای فراوانی از این موضوع دیده میشود.»
جمهوری اسلامی پیش از این نیز دورههایی از ناآرامی داخلی را تجربه کرده است. اعتراضهای دانشجویی در سال ۱۹۹۹ پس از تعطیلی یک روزنامه اصلاحطلب، شکلگیری جنبش سبز در سال ۲۰۰۹ پس از انتخاب مجدد تقلبی محمود احمدینژاد، و اعتراضهای «زن، زندگی، آزادی» در سال ۲۰۲۲ که با کشتن مهسا امینی بهدست پلیس، پس از بازداشت بهدلیل رعایت نکردن حجاب، آغاز شد.
با این حال، به گفته بیشتر کارشناسان ایران، جمهوری اسلامی هرگز تا این اندازه در خطر نبوده است. اعتراضهای پیشین مخالفت بسیاری از ایرانیان با ایدئولوژی تندروانه حکومت دینی، اصرار آن بر حجاب، کنترل رسانه و آموزش، و خشونت کلی آن را نشان میداد. این بار، فقر اقتصادی فراگیر مردم ایران جرقه اعتراضها را زده است. نرخ تورم بیش از پنجاه درصد است. ارزش پول ملی، ریال، بهشدت سقوط کرده است. قطعیهای طولانی برق و کمبود آب وجود دارد. قیمت مواد غذایی بهویژه سرسامآور است و برخی اقلام اساسی از بازار ناپدید شدهاند.
تنها بخشی از کشور که دچار درد اقتصادی شدید نشده، نخبگان حکومت هستند، بهویژه رهبران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی؛ ستونی از دستگاه امنیتی که از منافع اقتصادی خود در صنایع گوناگون سودهای کلان بهدست میآورد: نفت، بنادر، تولید، سیمان و بسیاری حوزههای دیگر. شمار زیادی از ایرانیان سپاه را نوعی مافیای نظامیشده میبینند. این کینه دیرپا نیز به شکلگیری احساس خشم و بحران ملی کمک کرده است.
فاطمه شمس، استاد ادبیات تبعیدی در دانشگاه پنسیلوانیا، به همکارم آیزاک چوتینر گفت: «این شورشِ جمعیتی گرسنه است.» و این شورش بسیار فراتر از شهرهای بزرگ رفته و به مناطقی رسیده که اغلب محافظهکار، آرام و وفادار به حکومت پنداشته میشدند.
با این همه، اقتصاد تنها عامل در کار نیست. حکومت دینی آیتاللهها در تمام شکنندگی خود آشکار شده است. در دو سال گذشته، قدرتمندترین و پرهزینهترین نیروهای نیابتی آن در خارج از کشور، حزبالله در لبنان، حماس در غزه و حوثیها در یمن، بهشدت آسیب دیدهاند.
این موضوع تنها باعث شده ایرانیان با صدای بلندتری بپرسند چرا حکومت سرمایه خود را صرف نیروهای نیابتی خارجی کرده و نه مردم خودش. حکومت به دستگاه امنیتی خود میبالید، اما در ماه ژوئن، اسرائیل و ایالات متحده با هم به تاسیسات هستهای ایران حمله کردند و تقریبا با هیچ مقاومتی روبهرو نشدند.
نیروهای اسرائیلی که طی سالها با داراییهای اطلاعاتی خود بهطور عمیق در حکومت نفوذ کرده بودند، توانستند بدون مانع شماری از مقامهای بلندپایه نظامی، اطلاعاتی و سیاسی ایران را بکشند. خود خامنهای نیز در جریان بمبارانها ناچار شد برای مدتی پنهان شود. اکنون که آیتالله به حمله اخیر آمریکا به ونزوئلا، متحد نزدیک ایران، مینگرد، باید از خود بپرسد آیا دونالد ترامپ تهدیدش را عملی خواهد کرد که در صورت کشته شدن شمار بیشتری از معترضان در ایران، اقدام خواهد کرد یا نه. خامنهای بهجای اذعان به پوسیدگی درونی حکومت خود، اعتراضها را به آمریکا و اسرائیل نسبت داده است.
یکی از تفاوتهای سال ۱۹۷۹ با ۲۰۲۶ این است که حکومت خامنهای احتمالا جایی برای رفتن ندارد. بسیاری از اعضای نخبگان ایران در دوران شاه در خارج از کشور تحصیل کرده بودند. زبانهای خارجی میدانستند. وقتی زمانش فرا رسید، در سال ۱۹۷۹، بسیاری از آنها توان و امکان ترک ایران و بازسازی زندگی خود در لندن یا لسآنجلس را داشتند. جمهوری اسلامی بسیاری از بهترین و درخشانترین نیروهای خود را بر اثر مهاجرت از دست داده و نخبگانی که ماندهاند، در مجموع، پیشینهای محلیتر دارند.
کریم سجادپور، کارشناس ایران در بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی، به من گفت: «و به همین دلیل، برای بدترین عناصر حکومت، پشتشان به دیوار است. ذهنیتشان این است: بکش یا کشته شو.»
با این حال، آنچه برای کارشناسانی که با آنها گفتوگو کردم روشن بود این است که اعتراضهای امروز ایران ماهیتی مذهبی ندارند و بر یک سخنگو یا یک قشر خاص متمرکز نیستند؛ آنها عمدتا درباره غرور ملی و داشتن یک زندگی روزمره عادی، مرفه و باثبات هستند. در خیابانها شعارهایی برای آزادی شنیده میشود، اما نه لزوما برای دموکراسی. فراتر از این، تشخیص اینکه این وضعیت به کجا خواهد انجامید، آیا حکومت فرو میپاشد یا دوام میآورد، با هر میزان اطمینان، بسیار دشوار است.
چند ماه پیش، سجادپور مقالهای مهم در نشریه فارن افرز با عنوان «پاییز آیتاللهها» منتشر کرد که در آن درباره آینده ایران پس از مرگ یا برکناری خامنهای گمانهزنی کرده بود. آیا ایران ممکن است شبیه چین شود و از حکومت دینی به تکنوکراسی گذار کند؟ آیا شبیه پاکستان خواهد شد و به یک دولت امنیتی تحت رهبری ژنرالهای سپاه پاسداران تبدیل میشود؟ یا به انزوا و وحشت کره شمالی یا ویژگیهای ارتجاعی روسیه پساسوفیتی پوتین یا اقتدارگرایی ترکیه اردوغان شباهت پیدا میکند؟ سجادپور با درکی دقیق از تاریخ و ویژگیهای خاص ایران، سناریوها، شباهتها و تفاوتها را با دقت بررسی میکند.
بخش بزرگی از قانعکننده بودن مقاله او به فروتنی فکریاش بازمیگردد؛ آمادگیاش برای اینکه بگوید تلاش برای استخراج پیشبینیهای قطعی از آینده، از دل آشوب خیابانها و ادارههای دولتی، کاری بیهوده است. او خواننده را به یاد کارشناس دیگری درباره ایران، جیمز ای. بیل، میاندازد که در شماره زمستان ۱۹۷۸/۱۹۷۹ فارن افرز مقالهای با عنوان «ایران و بحران ۷۸» نوشت.
بیل، نویسنده کتاب معتبر «عقاب و شیر» درباره روابط آمریکا و ایران، نوشته بود «محتملترین گزینه» پس از شاه «یک گروه چپگرا و مترقی از افسران میانرتبه ارتش» خواهد بود. او دیگر احتمالها را «یک حکومت نظامی راستگرا، یک نظام دموکراتیک لیبرال بر پایه الگوهای غربی، و یک دولت کمونیستی» دانسته بود. تاریخ اما برنامه دیگری داشت. ♦