آخرین‌ها:

تهران زیر آتش و سایه سرکوب؛ مردمی که راهی برای فرار ندارند

روایت نیویورکر به نقل یک شهروند تهرانی گرفتار میان بمباران اسرائیل و آمریکا و سرکوب جمهوری اسلامی؛ چنان مرعوب که حتی توان حرکت ندارد، چه برسد به آغاز یک قیام.

مجله «نیویورکر» در گزارشی به قلم کورا انگلبرشت، با تکیه بر روایت یک شهروند تهرانی، تصویری از جامعه‌ای ارائه می‌دهد که میان بمباران خارجی و سرکوب داخلی گرفتار شده است. این شهروند که با نام مستعار «هادی» معرفی شده، از زندگی روزمره در پایتختی می‌گوید که هم‌زمان هدف حملات هوایی و کنترل شدید امنیتی قرار دارد.

حملات هوایی گسترده، به‌ویژه به زیرساخت‌های نفتی، زندگی روزمره را مختل کرده و موجی از فرار از پایتخت به راه انداخته است؛ با این حال، بسیاری به‌دلیل هزینه‌های سنگین یا از سر تصمیمی آگاهانه، در شهر باقی مانده‌اند. با این حال، برخی ساکنان، از جمله فعالان سیاسی به‌دلایل مالی یا از سر تعهد، در شهر باقی مانده‌اند.

نیویورکر می‌نویسد هم‌زمان، نیروهای امنیتی با ایجاد ایست‌های بازرسی، بازداشت شهروندان و کنترل شدید ارتباطات، فضای خفقان را تشدید کرده‌اند. در چنین شرایطی، امید به شکل‌گیری یک قیام گسترده، با وجود فراخوان‌های خارجی، بسیار کمرنگ به نظر می‌رسد. شهروندان از یک‌سو از تداوم حملات و ناامنی می‌ترسند و از سوی دیگر نگرانند که نتیجه جنگ به سرکوب شدیدتر و فشارهای بیشتر منجر شود.

بر اساس این گزارش، کمبود سوخت، پول نقد و منابع درمانی، به‌ویژه در بیمارستان‌ها، نشانه‌هایی از فروپاشی نسبی خدمات شهری است. در عین حال، نوعی دوگانگی عاطفی در میان مردم دیده می‌شود: برخی در لحظاتی از حملات به‌عنوان فرصتی برای تغییر استقبال می‌کنند، اما هم‌زمان با ترس، بی‌اعتمادی و فرسایش روانی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

انگلبرشت در این گزارش تأکید می‌کند که جامعه ایران در وضعیتی گرفتار شده که در آن مردم «بازنده هر دو سو» هستند: هم از سوی حکومت تحت فشارند و هم از سوی جنگ آسیب می‌بینند؛ وضعیتی که بیش از آن‌که به قیام منجر شود، به تلاش برای بقا و انتظار برای پایان خشونت انجامیده است.

در ادامه ترجمه گزارش کورا انگلبرشت (Cora Engelbrecht) که با تیتر اصلی «What the War Has Done to Iranians» روز ۲۰ مارس ۲۰۲۶ در مجله نیویورکر منتشر شده است را بخوانید؛

شبی در اوایل ماه مارس، یک نویسنده و دگراندیش ایرانی به پشت‌بام ساختمان محل سکونتش در تهران رفت تا نظاره‌گر آتشی مهیب باشد که آسمان را در دود فرو برده بود. این آتش‌سوزی ناشی از مجموعه‌ای از انبارهای نفت بود که هدف حملات هوایی قرار گرفته بودند؛ آخرین هدف در عملیات مشترک ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران.

از زمان آغاز درگیری، این نویسنده که او را «هادی» می‌نامم، در میان ده‌ها همسایه‌ای بود که هر شب به پشت‌بام‌ها یا بالکن‌ها می‌آمدند تا به منظومه‌ای از موشک‌ها که شهرشان را ویران می‌کردند، هلهله کنند. اما آن شب متفاوت بود. او به من گفت: «حسی از شگفتی و وحشت را هم‌زمان تجربه می‌کنی. مثل تماشای بارش شهابی در پایان دنیا.» تا صبح، دود به‌صورت مارپیچ بالا رفت و جای خود را به باران اسیدی داد که شهر را سیاه‌رنگ کرد.

پس از آن‌که ایالات متحده و اسرائیل در نخستین روز عملیات، رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، را کشتند، دونالد ترامپ از نود و دو میلیون جمعیت ایران خواست قیام کنند و نظمی تازه بنا نهند. اما دست‌کم در حال حاضر، چنین قیامی بعید به نظر می‌رسد.

تا این هفته، بیش از هزار و چهارصد ایرانی کشته شده‌اند. هزاران نفر از تهران، کانون حملات، گریخته‌اند. یک پدر به من گفت که کمتر از یک ساعت پس از جشن تولد چهار سالگی پسرش، شهر را ترک کرده است. او گفت: «شمع‌ها را فوت کردیم، با دوستان خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. پسرم از صداهای بلند متنفر است. به او گفته بودم سوپرمن دارد می‌آید ایران را نجات دهد و به‌زودی برمی‌گردیم.»

با این حال، همه توان ترک شهر را ندارند. برای برخی از ایرانیان، رزرو هتل یا اجاره خانه در جای دیگر به‌شدت گران و دست‌نیافتنی است. همچنین ساکنانی هستند، مانند هادی و شماری از دوستانش، که آگاهانه تصمیم گرفته‌اند در تهران بمانند. بسیاری از آن‌ها دگراندیشانی هستند که از سال ۲۰۰۹ تقریباً در همه خیزش‌های سیاسی شرکت داشته‌اند. آن‌ها به نامرئی‌بودنِ خودخواسته خو گرفته‌اند و احساس می‌کنند موظف‌اند بمانند و این آشوب را از نزدیک شاهد باشند.

من و هادی نخستین‌بار در ماه ژانویه با هم آشنا شدیم، پس از آن‌که هزاران ایرانی در جریان سرکوب سراسری معترضان توسط نیروهای امنیتی قتل‌عام شدند. هادی که در دهه چهارم زندگی‌اش است، پیش‌تر به‌دلیل مشارکت در اعتراضات دانشجویی توسط حکومت زندانی شده بود. خشونتی که او در ژانویه دید او را بر آن داشت تا آن‌چه می‌بیند ثبت کند، همان روزهایی که با قطع اینترنت از سوی حکومت همراه بود.

او نوشت: «در تاریکیِ تحمیلی، اطلاعات نادرست به‌راحتی پخش می‌شود و مردم با تکه‌پاره‌هایی از واقعیت تنها می‌مانند. اتفاقاتی در حال رخ دادن بود که نمی‌توانستم اجازه دهم در خلأ ناپدید شوند.»

صبح روزی که جنگ آغاز شد با هادی تماس گرفتم. او شروع کرد به فرستادن پیام‌های صوتی و ویدیوهایی که روزهایش را در شهری محاصره‌شده روایت می‌کردند. با ترک خیابان‌های پوشیده از آوار توسط مردم، مغازه‌ها بسته شدند. پمپ‌بنزین‌ها و دستگاه‌های خودپرداز نیز به‌دلیل کمبود سوخت و پول نقد تعطیل شدند

بیمارستان‌ها با کمبود خون مواجه شدند و شروع به رد کردن بیماران کردند. بسیاری از ایرانیانی که این حمله را فرصتی برای سرنگونی حکومت دانسته و تشویق کرده بودند، احساس خیانت می‌کردند. آن‌ها می‌ترسیدند جنگ با سرکوبی شدیدتر و تحریم‌هایی تنبیهی‌تر پایان یابد.

هادی گزارش‌هایش را با خطر بسیار برای من می‌فرستاد. مقام‌ها هر روز پیامک‌هایی برای ایرانیان ارسال می‌کردند که هشدار می‌داد هر معترضی که به دشمن کمک کند به‌شدت مجازات خواهد شد.

در حالی که تهران زیر بمباران است، نیروهای امنیتی حکومت در ایست‌های بازرسی در سراسر شهر مستقر شده‌اند و شهروندان را بازرسی کرده و تلفن‌هایشان را ضبط می‌کنند. از آغاز جنگ تاکنون، دست‌کم پانصد ایرانی به‌دلیل به‌اشتراک‌گذاری اطلاعات با «دشمنان» حکومت بازداشت شده‌اند. به خانه برخی از دوستان هادی یورش برده شده؛ برخی دیگر بازداشت شده‌اند یا ناپدید شده‌اند.

او یک روز برایم نوشت: «یک ضرب‌المثل قدیمی هست، “مرغ عزا و عروسی”.» این ضرب‌المثل، که به مرغی اشاره دارد که چه برای مراسم عزا و چه عروسی سر بریده می‌شود، «معمولاً درباره کسی به کار می‌رود که در هر حالتی بازنده است.» او توضیح داد: «مردم ایران مثل مرغ عزا و عروسی‌اند؛ چون هم به دست حکومت خودمان کشته می‌شوند و هم زیر بمباران نیروهای خارجی.»

با شدت گرفتن بمباران‌ها و گسترش آن‌ها به محله‌های بیشتر، پرسشِ رفتن یا ماندن در همه گفت‌وگوهای هادی با دوستانش نفوذ کرد. بسیاری از آن‌ها که موج نخست حملات را تاب آورده بودند، تصمیم گرفتند چاره‌ای جز کوچ دادن خانواده‌هایشان و ترک تهران ندارند. برخی دیگر در وضعیتی شکننده از تعادل بودند؛ آماده فرار، اما هنوز نگریخته.

از آغاز جنگ، محدودیت‌های شدید اینترنت و ارتباطات در ایران باعث شده تماس گرفتن افراد خارج از کشور با کسانی که داخل هستند دشوار شود. تلفن هادی پر شده بود از درخواست‌های کسانی که از تهران گریخته بودند یا دوستانی در خارج از کشور داشتند و از او می‌خواستند به بستگانشان کمک کند. برنامه روزانه هادی به‌تدریج به مجموعه‌ای از مسئولیت‌ها و کارهای پراکنده‌ای تبدیل شد که دیگران رها کرده بودند.

در همین زمان، پیام‌های هادی کم‌فاصله‌تر شد. اتصال اینترنتش ناپایدارتر می‌شد. تماس‌هایش اغلب قطع می‌شد. او ناچار شد پیام‌های صوتی طولانی‌تر و ویدیوهای کمتری ارسال کند. و گزارش‌هایش اضطراری‌تر شد: دوستان ناپدید می‌شدند. دیگران پیامک‌های هشدار از پلیس فتا دریافت کرده بودند که «فعالیت در تأیید و انتشار محتوای مجرمانه» آن‌ها در دست بررسی است.

در ۱۸ مارس، هادی با دوستانش برای جشن چهارشنبه‌سوری، جشن آتش در شامگاه آخرین چهارشنبه پیش از «نوروز» و سال نو ایرانی که از ۲۰ مارس آغاز می‌شود، گرد هم آمد. او به من گفت: «نوروز پایان زمستان و آغاز بهار است. پایان سال همیشه حسی خاص دارد؛ این‌که از یک زمستان تاریک و سرد عبور کرده‌ای. و ما زمستانی بسیار عجیب را پشت سر گذاشته‌ایم، چیزی متفاوت از هر آن‌چه در زندگی‌مان تجربه کرده‌ایم؛ جایی که بمب‌ها نزدیک خانه‌ات فرود می‌آیند، گلوله‌ها از کنارت عبور می‌کنند و آدم‌هایی که می‌شناسی در معرض بازداشت‌های گسترده‌اند.»

هادی و دوستانش نمی‌دانستند از این تعطیلات چه انتظاری داشته باشند. رضا پهلوی، ولیعهد پیشین و تبعیدی ایران و از چهره‌های شاخص مخالف حکومت، خواستار ادامه مخالفت با دولت شده بود. اما هادی گفت حکومت «تهدید کرده بود هر کسی را که به خیابان بیاید خواهد کشت» و به حامیان خود نیز دستور داده بود به خیابان‌ها بیایند و تظاهرات کنند.

هادی و دوستانش تصمیم گرفتند کم‌تحرک بمانند و جشن کوچکی را روی یکی از پشت‌بام‌ها برگزار کنند، در حالی که پهپادها بالای سرشان پرواز می‌کردند. او گفت: «خیلی خوشحال بودیم. مردم دست می‌زدند، می‌رقصیدند. صدای خنده می‌آمد. غذا و خوراکی‌های معمولی آماده کرده بودیم؛ مثل سالاد شیرازی، چیپس، تخمه و آجیل. همسایه‌مان کمی ساکه آورد و دوست دیگری یک بطری شراب.»

هادی توضیح داد: «مردم تجربه‌هایشان را با هم به اشتراک می‌گذاشتند؛ چیزهایی که قبلاً فرصت نکرده بودیم درباره‌شان حرف بزنیم، به‌ویژه بعد از مرگ خامنه‌ای. این‌که اولین‌بار چطور خبر را شنیدند، چطور فهمیدند جنگ شروع شده، چطور متوجه شدند خامنه‌ای کشته شده. آن ناباوری؛ این‌که همه‌مان تمام شب بیدار ماندیم و تلویزیون دولتی را تماشا کردیم تا اعلام رسمی‌اش را بشنویم، قرائت قرآن، عزاداری. و آن حس عجیبِ آسودگی و حتی شادی، درباره‌اش حرف زدیم، با هم خندیدیم.»

اندکی پس از نیمه‌شب، جمعیت توجه خود را به خط افق تاریک معطوف کرد تا نمایش آتش‌بازی را تماشا کند، این بار واقعی که درخشش بمباران‌های ادامه‌دار در دوردست را محو می‌کرد.

هادی به من گفت: «حتی وقتی حملات هوایی هم بود، مردم دوباره تشویق می‌کردند، جشن می‌گرفتند، سر و صدا می‌کردند، شادی‌شان را بروز می‌دادند. در عین حال، همه هنوز منتظرند جمهوری اسلامی تسلیم شود. جنگ هنوز ادامه دارد. نیروهای جمهوری اسلامی هنوز در خیابان‌ها هستند، مسلح. آدم‌های بی‌گناه هنوز کشته می‌شوند. واقعاً نمی‌خواستیم کار به اینجا بکشد. فقط امیدواریم در سال جدید همه‌چیز بالاخره متوقف شود، این چرخه تمام شود، و آدم‌های مسلح دیگر در خیابان‌ها پرسه نزنند.»

او افزود: «اما درباره خودم، وضعیتم روشن است. می‌خواهم نزدیک آن‌چه در حال وقوع است بمانم. تا آخر، تا زمانی که خانه‌ام، چیزی که آن را خانه خود می‌دانم،‌ از من گرفته شود، اینجا در میانه جنگ می‌مانم.»

لینک کوتاه
اشتراک گذاری: