به عقیده او، برای جمهوری اسلامی این جنگ مسئله بقا است و شکست میتواند به سرنگونی حکومت بینجامد، در حالی که برای دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، چنین هزینهای وجود ندارد. در چنین رویاروییای، طرفی که همهچیز را در خطر میبیند، آمادگی بیشتری برای ایستادگی دارد.
زکریا استدلال میکند مشکل عمیقتر، دوگانگی مزمن در سیاست آمریکا است: واشینگتن از یک سو خواهان مهار برنامه هستهای ایران است و از سوی دیگر، بخشی از ساختار سیاسی آن به دنبال تغییر حکومت است.
اما مذاکره با تهران مستلزم پذیرش جمهوری اسلامی به عنوان طرف مشروع گفتوگو است. به نوشته او، این تنش حلنشده باعث شده آمریکا نه بتواند به توافقی پایدار برسد و نه بتواند حکومت ایران را تضعیف کند.
در ادامه، ترجمه کامل مقاله فرید زکریا که با تیتر اصلی «Iran is no match for America. Why hasn’t Washington defeated it» روز ۸ می ۲۰۲۶، در روزنامه واشینگتنپست منتشر شده است را بخوانید؛
چرا قدرتمندترین کشور جهان نمیتواند اراده خود را بر کشوری بسیار کوچکتر و ضعیفتر تحمیل کند؛ کشوری که زیر فشار تحریمهای اقتصادی و حملات نظامی فرسوده شده است؟
در یک سطح، سادهترین راه برای درک مشکل آمریکا در جنگ با ایران استفاده از نظریه بازیها است. دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، تصمیم گرفت با ایران بازی «جوجه» انجام دهد؛ تصور کنید دو راننده که مستقیم به سوی یکدیگر میرانند. در چنین موقعیتهایی، اگر برای یک طرف نتیجه بازی جنبه حیاتی داشته باشد و برای طرف دیگر بسیار کمتر، معمولا طرفی که مخاطره بیشتری دارد پیروز میشود.
برای حکومت ایران، اگر شکست بخورد، احتمال زیادی وجود دارد که سرنگون و نابود شود. برای ترامپ، نهایتا آخر هفتهای بد در مارالاگو خواهد بود. بهراحتی میتوان فهمید چرا ایرانیها در آن بازی حاضرترند فرمان را قفل کنند.
اما دلیل گستردهتری وجود دارد که چرا ایالات متحده مدیریت ایران را تا این اندازه دشوار یافته است؛ دلیلی که فقط به ترامپ و این جنگ اخیر مربوط نمیشود. از زمانی که حکومت اسلامی در ایران به قدرت رسید، آمریکا درباره آن دو نگاه متفاوت داشته است. از یک سو، واشینگتن مسائل مشخصی داشته که میخواسته حل شود؛ از بازگشت گروگانها گرفته تا محدودیتهای هستهای. از سوی دیگر، هدفش صرفا مذاکره نبوده، بلکه سرنگونی حکومت بوده است. این تنش میان این دو رویکرد نزدیک به نیم قرن در سیاست خارجی آمریکا جریان داشته است. آیا واشینگتن میخواهد برخی سیاستهای ایران را تغییر دهد یا خود ایران را؟
اگر واشینگتن با تهران مذاکره کند، ناگزیر دادوستدی صورت میگیرد، امتیازهایی رد و بدل میشود و سطحی از کاهش خصومت ایجاد میشود. مهمتر از همه، آمریکا با ورود به مذاکره درجهای از مشروعیت به جمهوری اسلامی میدهد و آن را شریک جدی مذاکره میشناسد و میپذیرد که نماینده ایران در صحنه جهانی است. اما این پذیرش برای برخی نخبگان آمریکایی ناراحتکننده است؛ کسانی که جمهوری اسلامی را نامشروع میدانند و معتقدند نباید وجود داشته باشد و تنها سیاست واشینگتن در قبال آن باید سرنگونی باشد.
با این حال، چیزهایی وجود دارد که واشینگتن میخواهد و تنها ایران میتواند فراهم کند. به همین دلیل حتی رونالد ریگان نیز در حالی که علنا حکومت ایران را محکوم میکرد، بهطور محرمانه با روحانیان ایرانی مذاکره میکرد.
این تنش را میتوان تقریبا هر روز در سیاست ترامپ در قبال ایران مشاهده کرد. یک پیام در شبکههای اجتماعی تهدید میکند تمدن ایران را نابود خواهد کرد و به ۴۷ سال شرارت پایان خواهد داد. همان روز، پیام دیگری از پیشرفت در مذاکرات با ایران سخن میگوید.
ترامپ وارد مذاکره میشود و نسبت به توافق خوشبین به نظر میرسد، اما در فاصله میان دورهای گفتوگو جنگی را با تهران آغاز میکند و از ایرانیها میخواهد حکومت خود را سرنگون کنند. کمتر از یک هفته بعد، دوباره وعده میدهد اگر خواستههایش پذیرفته شود، ایران آیندهای روشن خواهد داشت.
ایالات متحده رویکردی مشابه و متناقض نسبت به اتحاد جماهیر شوروی نیز داشت. پس از آنکه کمونیستها در سال ۱۹۱۷ کنترل روسیه را به دست گرفتند، واشینگتن روابط را قطع کرد و حتی بهطور محدود تلاش کرد آن را سرنگون کند. نزدیک به ۱۶ سال طول کشید تا فرانکلین روزولت موجودیت آن را به رسمیت بشناسد و با مسکو تبادل سفیر انجام دهد. این تنش پس از جنگ جهانی دوم نیز دوباره ظاهر شد.
در دهه ۱۹۷۰، سیاست مذاکره هنری کیسینجر با شوروی از سوی جناح راست مورد انتقاد شدید قرار گرفت، زیرا آن را تقویتکننده جایگاه یک «امپراتوری شر» میدانستند. پاسخ کیسینجر همواره این بود که آمریکا در تقابل ایدئولوژیک با شوروی قرار دارد، اما منافع ملی مشخصی مانند کنترل سلاحهای هستهای، وجود دارد که بدون توافق با مسکو قابل تحقق نیست.
همتای کیسینجر در بحث ایران، باراک اوباما بود. دولت او تصمیم گرفت هرچند آمریکا ممکن است حکومتی دیگر را در ایران ترجیح دهد، اما برای مقابله با بزرگترین خطر علیه منافع ملی خود، همانند مورد شوروی، یعنی سلاحهای هستهای، باید با همین حکومت تعامل کند. توافق هستهای ایران تلاشی برای خنثیکردن خطرناکترین عنصر سیاست خارجی ایران بود و در این زمینه موفق شد.
اما برای بسیاری در جناح راست، بهای آن نوعی مشروعیتبخشی به حکومت ایران بود. از این رو ترامپ آمریکا را از توافق خارج کرد؛ اقدامی که به تضعیف حسن روحانی و بازگشت تندروها در تهران انجامید، کسانی که برنامه غنیسازی ایران را تشدید کردند و ترامپ را دوباره با همان دوراهی روبهرو ساخت: آیا توافق میکند یا موضع تقابلی میگیرد؟
در این مرحله روشن است که ترامپ خواهان توافق است. اما در مسیر دستیابی به آن، ممکن است به جمهوری اسلامی چیزی بدهد که ۴۷ سال در پی آن بوده است: پذیرش بیقید و شرط حتی از سوی سرسختترین عناصر در ایالات متحده. برای تهران، چنین دستاوردی ارزشی برابر با امتیازهای فراوان دارد.